Main

دوشنبه،15 ژوئیه 2008

مامان صداش غم داشت
و من نتونستم غمش رو تحمل کنم
شاید تا همین یکی دو روز پیش هم هنوز امیدوار بود
اما امشب
یه جوری سرد و بی روح بود که دلم لرزید
می دونم براش مهمه
می دونم بعد از کلی وقت برنامه ریخته عزیزترینش رو ببینه
خدایا
فقط کمکش کن که دلش شاد باشه
کمکش کن شاد باشه

شادی که اصرار کرد برم باهاشون مسافرت
اولش مثل همیشه هیچ ذوق و شوقی نداشتم
کم کم به خودم گفتم، این بار شاید آخرین تابستونی باشه که
بتونم با شادی اینا برم مسافرت
به خودم گفتم پروژه هام هم که تا اون موقع تموم شه و موقعیت خوبیه
به خودم گفتم می رم خوش گذرونی فقط
دلم نمیخواد یه شب مونده به مسافرت
اینجوری افسرده و دمغ نشسته باشم اینجا و همه ی کشتی هام غرق شده باشن
دلم نمی خواست یه روز مونده به رفتنم، اینجوری حالم گرفته باشه و همه ی پروژه هام مونده باشه
دارم زور می زنم
مثل همیشه
شب ِ آخر
دارم زور می زنم که تموم شه
و صدای ابراهیم پور تو سرم کوبیده میشه که
به هر کسی به اندازه ی کاری که کرده نمره می دم
صداش که می گفت از کجا بفهمم کی خودش اینا رو نوشته و کی نه ؟
راستش رو بگم
دارم به این فکر می کنم که اون آخرش همه چی رو میپیچونه و یه چرتی سر هم می کنه و تخویل میده
و من که همیشه فکر می کنم یا باید چیزی که می دم کامل باشه و بهترین باشه یا نباید تحویل بدم، آخرش نمره ام
از اون کمتر میشه
راستش رو بگم
از اینکه نمره ام از اون کمتر بشه ناراحت نیستم
از اینکه نمره ای که حقمه رو نگیرم ناراحتم
از اینکه نمی تونم کامل باشم تو این درس ناراحتم
از اینکه انتظار داشتم بهترین و لذت بخش ترین پروژه رو بنویسم واسه این درس
و حالا نمی تونم
نمی تونم
و حالا حتی نمی تونم از مسافرت رفتنم لذت ببرم
نمیخوام پروژه ام رو بکشونم به اونجا
می خوام اونجا فکرم آزاد باشه
حتی به قیمت اینکه نمره ی پروژه رو نگیرم

خسته ام
فکر میکنم توانایی خوش گذرونی و لذت بردن رو ندارم دیگه
فکر میکنم خدا این توانایی رو ازم گرفته و دیگه نمی تونم از چیزی راضی باشم

خدایا
بهم یاد بده که دوباره خوشحال باشم و لذت ببرم
از تک تک چیزای دور و برم

خدایا
کمکش کن خوشحال باشه
کمک کن مامانم از ته ته دلش خوشحال باشه
من هیچ وقت طاقت دیدن ناراحتیش رو ندارم

خدایا
کمک کن شیرینم لبخند بزنه

سه‌شنبه، 9 ژوئیه 2008

هه :) وبلاگ من 6 ساله شد

در کنار 6 ساله شدن وبلاگم خیلی چیزای دیگه هم 6 ساله میشن

همه ی خاطراتم رو تو این سالها دووست دارم
و خوشحالم

پنجشنبه،27 ژوئن 2008

بعضی لذت ها هست که آدم از یاد می برتشان
مخصوصا اینجا
بعضی لذت ها، مثل لذت دامن پوشیدن
مثل لذت کفش پاشنه بلند پوشیدن و درد گرفتن پاها
بعضی لذت ها
مثل لذت زن بودن

حالا من
دور از چشم همه
دامن پوشیده ام و کفش های مامانم را به پا کرده ام
دور خانه راه می روم و لذت می برم
از درد پاهایم
و از این فکر که روزی می رسد که عادت کنم به این کفش ها ؟
به این فکر می کنم که چه لذتی است
مثل دختر بچه ها شده ام که دوست دارند لباس های بزرگونه تنشان کنند
مثل دختر بچه ها دور خانه راه می روم و لذت می برم
غش می کنم از دیدن این کفش ها و به پا کردنشان

منتظرم
بی صبرانه منتظرم که از این مملکت بروم و هر روز دامن بپوشم با کفش های تق تقی

یک تا شش

یک- دیشب خواب بهاره دیدم، شفاف بود و واضح ، و من بغلش کردم، با همه ی وجودم

دو- امروز دیدم 8 ماه از روزی که تو وبلاگم نوشته بودم تخته وایت بورد می خواهم می گذرد! من بعد از 8 ماه به جای اینکه به تخته وایت بوردم برسم، به یک مقوای وایت بوردی رسیدم :) به هر حال بهتر از هیچی است ،نه ؟ تازه یک ماژیک بنفش وایت بورد هم هدیه گرفتم :)))))ا

سه- من گوشهایم را سوراخ کردم ، 4شنبه بالاخره طلسم را شکستم و تصمیمم را گرفتم و گوشهایم را سوراخ کردم و حالا دلم پر می زند برای اینکه دو هفته بگذرد و بتوانم گوشواره های قشنگ گوشم کنم ، این دو جمله قرار بود خودشان یک پست جداگانه باشند، اما نشد

چهار-امتحان ها تمام شد و دیدی که چقدر زود گذشت همه چیز ؟ حالا مانده پروژه ها و زبان خواندن، حتی اهرابیان هم دیگر تمام شد و من دیگر از هیچ درسی نخواهم ترسید :)ا

پنج- من سیب هدیه گرفته ام، سیب ِ سبز ِ ترش ِ خوش مزه ، سیب هایم را اگر بچه های خوبی بودید بعدا نشانتان می دهم :))ا

شش- من مانده ام و یک دنیا کار و یک خانه ی کثیف و یک عالمه زرد آلو و آلبالو و گوجه سبز و آلو که باید لواشک شوند

سه‌شنبه،18 ژوئن 2008

دلم می خواست کافه نشینی های شبانه ی مان هنوز هم بود، حتی اگر تو همیشه سکوت می کردی و غمگین بودی

دیگر نمی خواهمت
داشتم سعی می کردم رو راست باشم با تو
نذاشتی
حالا دیگر
این دوستی که به نظرت همیشه صمیمانه بود و به نظر من هرگز را نمی خواهم

میگفتی: من برای تو هم می نویسم
و من باور نمی کردم
حالا این بار من برای تو می نویسم

تو باور نکن

یکشنبه،16 ژوئن 2008

I'm 21 years old

شیرین نوشته بود : فکر می کنم هنوز 23 ساله ام
من خواندم
و بعد پیش خودم فکر کردم : مگر چند سالش است ؟!ا
بعد شروع کردم به جمع و تفریق کردن
تازه اینجا بود که فهمیدم من 21 ساله ام
بعد موجی از حیرت همه ی وجودم را گرفت
هر چه پیش خودم فکر کردم دیدم 19 سالگی و 20 سالگی ام را به یاد نمی آورم
آخرین سنی که از خودم یادم بود 18 سالگی بود
یعنی من همه ی این سالهای دانشگاه با حس 18 سالگی ام زندگی کردم
حالا ناراحت بودم
نه از اینکه سنم زیاد شده
از اینکه سالهای 19 سالگی و 20 سالگی و 21 سالگی ام را از دست داده بودم
از اینکه تجربه ی شان نکرده بودم
مثل آدمی که 3-4 سال در کما باشد
و بعد که بیدار می شود یکهو می فهمد که بزرگ شده
من هرگز 19 ساله نشدم
و این برایم سنگین بود
حالا هم هضم کردن اینکه من 21 سال و هفت ماه دارم برایم سخت است
اما تصمیم گرفتم آنقدر هر روز با خودم تکرار کنم سنم را تا باورم شود
می خواهم باور کنم زندگی جدیدم را
می خواهم بیدار شوم
باید یاد بگیرم نقش یک دختر 21 ساله را بازی کنم
باید یاد بگیرم این چند ماه آخر، نقشم را درست بازی کنم و 21 سالگی ام را از دست ندهم
حالا در کنارش
باید یاد بگیرم که سن شیرین را هم بدانم
باید باور کنم که او هم دیگر 23 ساله نیست
باید باور کنم که از روزهایی که اینجا بوده، زمان طولانی ای گذشته
که حالا دیگر 4 سال است که شیرین اینجا نیست
از این بازی زمان و ساعت ها و روزها و سالها و شمارششان خسته ام
از اینکه دوری عزیزترین هایم را مدام بشمرم خسته ام
سال دیگر ،اگر بروم
می نشینم سالهای دوری خودم را می شمرم
دوری خودم از عزیزترین هایم
آخرش
همه ی سالهای زندگی ام را
مثل همین سه-چهار سالی که از دست دادم
از دست می دهم
از این عددهای بی رحم حالم به هم می خورد
عددهایی که هی بزرگ و بزرگ تر می شوند و هر چه می گذرد
معنایشان عمیق تر
دلم نمی خواهد زمان بگذرد
نمی توانم شادی بیشتر از 30 ساله را تصور کنم
تازه آن را هم کلی سعی کردم تا سنش را به خودش بچسبانم به زور
مثل همین حالا که دارم سعی می کنم سنم را به خودم بچسبانم
نمی توانم بردیا را ببینم وقتی که اینقدر همه چی بلد است و همه ی کارهایش را خودش انجام می دهد
نمی توانم باورش کنم که این همه بزرگ است
وقتی که مثل آدم بزرگها، روی لوازم اسکیت اش را می خواند
" elbow pad / right "
بعد می گوید: این مال دست راستمه
و من تازه می فهمم که چطور می داند اینها را که همه مثل همند و هم شکل را به کجایش باید ببندد
احساس خنگی می کنم و ناتوانی در مقابلش
بردیا هنوز برای من سه ساله است
و من خسته ام از این بازی زمان
از این روزها که می دوند و من بهشان نمی رسم
نمی خواهم پیر شوم بدون اینکه جوان بوده باشم
می خوام جوان باشم
می خواهم بفهمم که نوجوانی ام تمام شده
می خواهم لمس کنمش
می خواهم تک تک روزها و ساعت ها و لحظه های جوانی ام را حس کنم
من 21 ساله اام
و می خواهم تا آّبان 21 سالگی ام را زندگی کنم

چهارشنبه،12 ژوئن 2008

من و خوردن و پیتزا

مامانم امروز یه حرف بامزه زد
خیلی عصبانی یهو برگشت گفت : من نمی دونم تو چرا اصلا احساس ِ خوردن نداری !!!!!!:)ا
فکرش رو بکن !!!!!ا
من !!!!!ا
اونم این روزا !!!!ا
احساس ِ خوردن نداشته باشم :))))))))))))ا

روزایی مثه دیروز که موقع ناهار هوس کرده بودم همه ی چیزای منوی رستوران رو سفارش بدم
روزایی مثه این چند روز که اینقدر می خورم حالم داره از خودم به هم میخوره
مثه این روزای دم امتحان که کاری جز خوردن ندارم

سه‌شنبه،11 ژوئن 2008

برای آزاده


این روزها
دلم می خواهد مدام خاطره بسازم
با تو
با تو
و با تو
دلم می خواهم خاطره بسازم
خاطره هایی که بعدها
وقتی نگاهشان می کنم
غرق لذت شوم
و لبخند بر لبانم باشد
دلم تنگ شده برای همه ی خاطره هایمان
برای همه ی با هم بودن هایمان
امروز پر ِ اشکم و مدام غصه می خورم
بیا خاطره بسازیم
بیا این اندک روزهای با هم بودنمان را ماندگار کنیم
دلم تنگ میشود برایت لعنتی
دو ماه ِ دیگر که دیگر نتوانم هر وقت که دلم خواست ببینمت
دلم برایت تنگ میشود
همین حالا هم
دلم برایت تنگ است
برای خنده هایت
و اشک امانم نمی دهد
می خواهم
مثل بچه ها
پاهایم را بکوبم زمین
و بگویم که
چقدر
و چقدر
و چقدر
دلم میخواهد
آنقدر با هم باشیم
که بعدتر ها
ندانم به کدام روز فکر کنم و کدام خاطره را مرور کنم

دوستت دارم برای همه ی بودن هایت

سه‌شنبه، 4 ژوئن 2008

You are Big for me

پنجشنبه، 9 مه 2008

there are those who fight for the things they believe

دیشب
گوش کردن ِ این آهنگ
با صدای بلند
و فریادهای من
توی ترافیک 5شنبه شب
یه لذتی داشت
که مدت ها بود از یاد برده بودمش

مدام یاد مرجان بودم و
آذرشهر و
ورق بازی کردن هامون و
کریس دی برگ گوش کردن هامون
یاد نوشین بودم و صبا
یاد همه ی خاطره های زندگیم

دیشب
غرق لذت بودم و
لبخند رو لبام بود


SONG:The Snows Of New York

I can see you now by the light of the dawn
And the sun is rising slow,We have talked all night
and I can't talk anymore,But I must stay and you must go
You have always been such a good friend to me
Through the thunder and the rain
And when you're feeling lost in the snows of New York
Lift your heart and think of me
There are those who fail, there are those who fall
There are those who will never win
Then there are those who fight for the things they believe
And these are men like you and me
In my dream we walked, you and I to the shore
Leaving footprints by the sea
And when there was just one set of prints in the sand
That was when you carried me;You have always been such a good friend to me
Through the thunder and the rain
And when you're feeling lost in the snows of New York
Lift your heart and think of me
When you're feeling lost in the snows of New York
Lift your heart and think of me
Lift your heart and think of me

پنجشنبه،25 آوریل 2008

Im really happyyyyyyyyyyyyyyyyyyyy with my life

داروی ضد افسردگی این روزهام که از وبلاگ شینین برداشتم :

I'll no longer be sorrowful and grieved
i'll be happy and joyful being
i'll no longer be full of anxiety
nor i let trouble harras me

من خوشحالم
خوشحالم که اردیبهشت زودی تموم میشه و امتحانای میان ترم هم تموم میشه
بعدش زودی پایان ترما شروع می شه
خل شدم نه ؟
ولی به خدا ، فکرش رو بکن که پایان ترم هم که تموم شه
بعدش دیگه پروژه ها شروع میشه
پروژه ها که تموم شه، بعدش من باید بشینم زبان بخونم

به به
یوووووووووووهووووووووووووووو
چقدر خووووووووووووووووووووووووبه همه چیز :) ا
:)))))))))))))))))))))))ا

پ.ن: من خوب میشم

جمعه،19 آوریل 2008

اطلاعیه

موبایلم فعلا تا اطلاع ثانوی خرابه
اس ام اس و زنگ و هیچی بهم نمیرسه
منم نمی تونم تماسی برقرار کنم

پ.ن: پس اگه کارم داشتین دوستان نزدیک زنگ بزنین خونه، دوستان دورتر هم ایمیل بزنین :* :*ا
مرسی

شیبا

چهارشنبه،17 آوریل 2008

امسال هم

من بزرگ می شوم
سال به سال که می گذرد
یک سال به سنم اضافه می شود
و هر یک سالی که به سن من اضافه می شود
یک سال هم به نبودن های تو اضافه خواهد شد
و این عدد هی بزرگ و بزرگ تر می شود و گاهی وقتها
آدم را می ترساند
بیست سال دوری آدم را می ترساند
و من هر چه بزرگتر می شوم، اوج این ترس را بیشتر می فهمم
بیشتر نگران می شوم
بیشتر می لرزم
بیشتر صبرش را ستایش می کنم
و من هر چه بزرگتر می شوم
روزهای کمتری در سال یادت می کنم
کمتر و کمتر ار تو کمک می گیرم
و این من را می ترساند

می خواهم از تو بنویسم
از چشمهایت
و همه ی مهربانی اشان
می خواهم بنویسم که چه طور هر بار که نگاهشان می کنم
اشک امانم نمی دهد

به این فکر می کنم
از لحظه ای که به دنیا آمدم
چه کرده ای با من، با همه ی وجودت
که اینطور آغشته ات شدم ؟

به چشم هایت نگاه می کنم
و دلم برایت تنگ می شود


امسال هم برایت
شمعی روشن می کنم
به یاد همه ی سال های نبودنت
و همه ی خاطره های نداشته ام از سالهای بودنت

جمعه، 5 آوریل 2008

Sweet Home

میشه بدی ها رو فراموش کرد
میشه یه ذره به عقب برگشت
یه ذره به خاطره ها نگاه کرد
یه قطره اشک ریخت و بغض کرد
میشه یه آه کشید و گفت : خوش گذشت
میشه بی خیال بد گذشتن ها شد
میشه خوب بود
میشه بهاری شد
حتی اگه 15 روز از بهار گذشته باشه
میشه دیر بهاری شد
میشه لبخند زد
درس خوند
میشه توی اتاق نشست و احساس آرامش کرد
میشه با لیوان قهوه ی همیشگی
زل زد به صفحه ی مانیتور و عکس های سفر رو نگاه کرد

دوشنبه،18 مارس 2008

...امشب

خدای خوبم
من قدر این روز ها رو می دونم
قدر خونه تکونی رو
قدر روزهای آخر سال رو
قدر سر و صدای چارشنبه سوری و همه ی تو خونه موندن هام رو
خدای خوبم
من قدر خونمون رو می دونم
قدر این روزهای آخر سال که می تونم بعد از کلی کار
آخر شب
توی اتاقم بشینم و به در و دیوار خیره بشم
به چیزایی که می خوام فکر کنم
قدر این لحظه ها که مامان خوابیده
و من خدا خدا می کنم ترق تروق ها زودتر تموم بشن تا بتونه راحت بخوابه
من قدر این لحظه ها رو می دونم
قدر فردا رو
و حتی پس فردا
خدای خوبم
شکرت

جمعه، 8 مارس 2008

کاغذهام رو که ورق می زدم، هیچ جاش نبودی، خودت نخواستی که بیرون از دنیای مجازی وجود داشته باشی

تو فقط تو دنیای مجازی خوبی
که من هر وقت که می خوام
سرم رو می ذارم رو شونه ات
و آروم میشم
فقط اونجاس که می دونم هستی و می خوای باشی
پای واقعیت که میاد وسط
متنفر میشم از اینکه مدام نیستی
و تو حرفات ادعا می کنی که بدون من میمیری

پای واقعیت که میاد وسط ، نه انرژی اش رو دارم نه حوصله اش رو

همین جا خوبی
همین جا بمون

جمعه، 1 مارس 2008

yesssssssssssssssssssssssssssssss

می خوام برم خوش بگذرونمممممممممممم
می خوام برم خریییییییید
می خوام برم مغازه ببینمممممممم
می خوام برم تفریییییحححححححححححح
می خوام برم کوووووووه
شکار آهوووو :)))))))))))ا

یکشنبه،18 فوریه 2008

I have a dream

I have a dream, a song to sing
To help me cope with anything
If you see the wonder (wonder) of a fairy tale
You can take the future even if you fail
I believe in angels
Something good in everything I see
I believe in angels
When I know the time is right for me
I'll cross the stream - I have a dream


I have a dream
a fantasy
To help me through reality
And my destination makes it worth the while
Pushing through the darkness
Still another mile

I believe in angels
Something good in everything I see
I believe in angels
When I know the time is right for me
I'll cross the stream - I have a dream

I have a dream

I have a dream, a song to sing
To help me cope with anything
If you see the wonder (wonder) of a fairy tale
You can take the future even if you fail
I believe in angels
Something good in everything I see
I believe in angels
When I know the time is right for me
I'll cross the stream - I have a dream


I have a dream
a fantasy
To help me through reality
And my destination makes it worth the while
Pushing through the darkness
Still another mile

I believe in angels
Something good in everything I see
I believe in angels
When I know the time is right for me
I'll cross the stream - I have a dream

جمعه،19 ژانویه 2008

گرد و خاکی گشته بود

گرد و خاکی گشته بود
گرد و خاکی گشته بود
.
.
.
اما هنوز آیینه بود

دوشنبه،15 ژانویه 2008

امروز

خدایا
امروز از صبح دارم به عظمتت فکر می کنم
امروز از صبح که بدون اینکه چیزی شده باشه هی بغض می کنم
و اشک می ریزم و بعدش خنده ام میگیره و به خودم میام
امروز از صبح که هی خشم همه ی وجودم رو میگیره و قاطی می کنم و یهو به خودم مسلط میشم، امروز از صبح که هی عصبی میشم و گرمم میشه و داغ می کنم
دارم به عظمتت فکر میکنم که چه طوری می تونی با یه تغییر کوچیک تو بدن آدم، آدم رو به این روز بندازی
دارم فکر می کنم، اگه از همون اول خلقت تصمیم گرفته بودی که آدمها رواینجوری بیافرینی چقدر بد بود
دارم به این فکر می کنم که خدایا شکرت که من همیشه اینجوری نیستم و این حال و روز مال همین چند روزه
دارم به این فکر می کنم که خدایا شکرت که شادی رو آفریدی تا آدمها مجبور نباشن غمگین باشن

به خیلی چیزای دیگه هم فکر میکنم
یکی از بچه ها دیروز می گفت داشته به محیا میگفته که کاشکی شیوا با دوستاش بره بیرون که زودتر از من نرسه خونه، شبکه بخونه
من از دیروز دارم فکر میکنم و خنده ام میگیره
دارم فکر میکنم چه جوری یه نفر میتونه توزندگیش اینجوری فکر کنه
دارم به این فکر می کنم که من همه ی دیروز غصه خوردم که این بیچاره ها عصرش امتحان دارن
دارم به اینا فکر می کنم و حرفای دو سال پیشش یادم میاد که میگفت : اگه تو ریاضی 2 رو پاس کنی و من بیفتم از دانشگاه انصراف می دم
دارم به این فکر می کنم که از افتادن ِ من یا درس نخوندن ِ من به اون چی میرسه ؟
جز این بوده که من ساعت ها وقتم رو همیشه گذاشتم برای اینکه هر چی بلد بودم به اون و بقیه یاد بدم ؟

چیزایی که من بهش فکر میکنم اصلا به کودکانگی و احمقانگی این چیزا نیست
من دارم به عمق فاجعه فکر می کنم
به اینکه خدایا شکرت به خاطر چیزی که هستم
خدایا شکرت به خاطر اینکه شاید بتونم بهتر و بهتر بشم
خدایا شکرت که بخیل نیستم
خدایا شکرت که موفقیت دوستام همیشه خوشحالم می کنه
خدایا شکرت که همیشه برای موفقیتشون دعا کردم
خدایا شکرت که نتونستم بدجنس باشم
خدایا شکرت که بهم نیرویی دادی که در حدی که می تونم به بقیه کمک کنم
خدایا شکرت که می تونم چیزایی که یاد میگیرم رو به بقیه منتقل کنم
خدایا شکرت به خاطر اینکه من اینجوری نیستم
و خدایا بازم شکرت
به خاطر اینکه هنوز کلی دوست ِ دیگه دارم که هیچ کدوم اینجوری نیستن
به خاطر اینکه هنوز دوستایی دارم که با من یکی هستن و غمامون و شادی هامون یکیه
خدایا شکرت

جمعه،12 ژانویه 2008

مگه من چیم از دانشگاه پیام نور و دانشگاه آزادی ها کمتره ؟

باز امتحان ها شروع شد و این حس ِ کتاب خوانی و اکتیو بودن ِ من از راه رسید
اصلا انگار مویش را آتش زده اند که این طور بی مقدمه سر و کله اش پیدا می شود و من
همانطور که دارم زور می زنم شبکه بخوانم یکهو هوس می کنم کتاب داستان های نخوانده ام را بخوانم و عذاب وجدان اینکه درس دارم می آید سراغم و باز هم دعواهای همیشگی توی مغزم شروع می شود
خودم هنوز باورم نشده که تا چند روز پیش دعا می کردم دانشگاه ها تعطیل نشوند و امتحان های کذایی را بدهیم و راحت شویم و دیشب به جای درس خواندن نشسته بودم زل زده بودم به صفحه تلویزیون بلکه ما هم تعطیل شویم که نشد! حتی صبح هم که بیدار شدم تلویزیون را روشن کردم اما خبری نبود و من در ناباوری (ان شاءا...) آخرین امتحان نوذری را هم دادم و حتی قبلش هم برای شما غُر نزدم! باورتان می شود ؟
به هر حال هنوز هم منتظرم تا فردا و یا حتی پس فردا تعطیل شود
اما خبری نیست
من دارم زور میزنم شبکه بخوانم آن هم فقط از روی شرمندگی سروش که کل شبکه را خوانده و خلاصه کرده که ما مجبور نشویم کل کتاب را بخوانیم و من هم قرار است یک فصل را خلاصه کنم


هوا سرد است، نه ؟
هوا خیلی خیلی سرد است و من حتی در خانه با این همه لباس و پتو و چسبیدن به شوفاژ باز هم مدام می لرزم
خدا آخر عاقبتمان را به خیر کند

دوشنبه، 8 ژانویه 2008

به به چه برفی داره می باره

اون روز که اومدی یادته چقدر خوشحال شدم ؟
یادته چقدر قربون صدقه ات رفتم ؟
چقدر گفتم که وااااااااااای چه خوشگلی ؟
یادته چه جوری بقلت کردم و چه قدر مضحکه ی اون پسره تو دانشگاه شدم که وایساده بود و بر و بر من و نگاه می کرد ؟
حالا هنوزم
همینجوری
هر وقت که یهو هوس می کنی بیای
قربون صدقه ات می رم و باورم نمیشه که یه چیزی این همه بتونه قشنگ باشه
هنوزم هر بار که میای
می گم خدایا همه ی نعمت هات یه طرف و قشنگی این برف سفیدی که داره میباره یه طرف دیگه
اما آخه آدمِ حسابی
هر چیزی یه حدی داره
تو دیگه داری شورش رو در میاری
من پوسیدم تو خونه
من ِ بیچاره این همه برنامه ریخته بودم این یه هفته ی فرجه بشینم خیر سرم درس بخونم
تو که می بینی تو خونه نمیشه درس خوند
خوب بس کن دیگه :))
بی جنبه ! حالا ما ازت تعریف می کنیم تو هم هی ببار رو سرمون
:)))) خوب خوشگلی که خوشگلی ، هی که نباید خود نمایی کنی آخه


پنجشنبه،28 دسامبر 2007

there's too much beauty to quit


یکشنبه،24 دسامبر 2007

دلم باران می خواهد

ببار
ببار
ببار
مگه یاد نگرفتی که ابر ها باید ببارن ؟
ببار
مگه یاد نگرفتی که ابری که نباره تاریک می کنه ؟
پس ببار
نذار اذیتش کنم اینجوری
ببار و دلم رو سبک کن
ببار و نذار غمباد کنم و بشینم این گوشه
ببار
نگاه کن
چشم هام چند ساعتی هست که می سوزن
منتظرن که بباری
گلوم یه ساعتی هست که گرفته
همه آماده ان
فقط تو باید بباری
تو باید تصمیم بگیری که بباری
ببار
خواهش می کنم ببار

سه‌شنبه،19 دسامبر 2007

مرسی

خدای خوبم
می دونم که این نمره ها
هیچ کدوم نتیجه ی درس خوندن های من نبود
همه و همه اش
نتیجه ی محبت ها و بودن های توئه
خدای خوبم
شکرت می کنم
برای اینکه کنارمی
و آرومم می کنی
برای اینکه همراهمی
و کمکم می کنی
برای اینکه هستی
و عزیزانم رو خوشحال می کنی
خدای خوبم
هیچ جوری قادر نیستم خوبی هات رو وصف کنم
خیلی سخته حسی که تو دلمه
یه حس ِ عجیب که حس می کنه لیاقت این همه خوبی رو نداره
خدای خوبم
وقتایی که اینقدر نزدیکمی رو با هیچی عوض نمی کنم
وقتایی که بودنت رو اینقدر خوب می فهمم و حس می کنم
خدایا شکرت
به خاطر همه ی بزرگی ات
به خاطر همه ی مهربونی هات
برای اینکه خوشبختیم

دوشنبه،18 دسامبر 2007

...


بی تابی هایت تمام می شوند عزیزکم
همین که چشم هایت را ببندی و باز کنی
دستش را گرفته ای و از گرمای بودنش سیراب خواهی شد
اوایل شاید حتی باور نکنی
مثل من که وقتی تو آمدی باور نکردم
و تازه وقتی رفتی قدر لحظه های اینجا بودنت را فهمیدم
تازه حالا که نیستی
هر چیزی که یاد آور در خانه بودنت هست دلم را می لرزاند
تازه حالا
دست خط ات روز کاغذ ها را ساعت ها خیره نگاه می کنم و قربان صدقه ات می روم
تازه حالا دوباره خاطراتمان را مرور می کنم و دلم برایت تنگ میشود
اما خوشحالم
خوشحالم که آمدنش پنج هفته ای نیست
امروز خوشحالم
امروز از شوقی که در وجود توست خوشحالم
از خوشحالی ات

امروز که دیدمش
بغض گلویم را گرفته بود
می خواستم بگویم : کاشکی نگذاری دیگر هرگز تنهایی را تجربه کند
می خواستم بگویم : کاشکی بدانی چقدر برایم عزیز است
می خواستم بگویم : کاشکی مواظب عزیزترینم باشی

عزیزم
بالاخره قشنگ ترین دست گل ها را پیدا کردی ؟


چهارشنبه، 6 دسامبر 2007

می نویسم
امشب اونقدر می نویسم تا بفهمم چرا نرفتم ؟
امشب اونقدر می نویسم تا بفهمم چرا اینقدر بدجنسم
چرا اینقدر نامردم
می نویسم
اونقدر می نویسم تا از شرمندگی صبا در بیام
صبا جونم
باور نمی کنی چقدر دوستت دارم
چقدر روزای قدیمیمون برام با ارزشه
وجودت
اسمت
بودنت
دوست بودنمون
چقدر آرومم می کنه
با همه تفاوت هامون
با همه فرق داشتنامون
با همه دوری مون

امشب
تو قشنگ ترین شب زندگی تو
نیومدم ببینمت
واسه اینکه نمی دونم چرا
واسه اینکه به جاش
نشسته ام اینجا
دلم تنگه برای همتون
برای همه ی همه ی همه تون
که می دونم الان اونجایین
دلم تنگه و اشک می ریزم
و نمی دونم چرا نیومدم
نمی دونم
نمی دونم
نمی دونم

نمی دونی
تو که عاشق نبودی
تو که عاشق نبودی
تو که عاشق نبودی

نمی دونی
.
.
.
.
منم نمی دونم
منم عاشق نبودم

سه‌شنبه، 5 دسامبر 2007

روزی گرم

من دیشب
طی یک اقدام ناگهانی
با پاهای ترسان و لرزان
با ترس از اینکه نمی دانم پس از آن چه اتفاقی خواهد افتاد
به سمت شوفاژ های خانه پیش رفتم
و گردالوی سر آن ها را به آرامی چرخاندم
و پس از اینکه صدایی نیامد و چیزی منفجر نشد و
آبی سرازیر نشد و کمی مطمئن شدم
از کنارشان دور شدم
حالا انگار کمی همه چیز بهتر شده
چون صبح که از اتاقم می خواستم بیرون بروم
هیچ باد سردی به صورتم نخورد
انگار فضای خانه گرم تر شده
می دانم داری می آیی
دلم نمی آمد به خانه ات که قدم می گذاری
موج سرما تو را پس بزند
می خواستم بدانی
خانه ی خود آدم، همیشه گرم ترین جای دنیاست

پ.ن: ساعت 8 صبح است و من هنوز درس نخوانده ام

دوشنبه، 4 دسامبر 2007

می نویسم و لذت می برم

دلم می خواهد بنویسم
دلم برای نوشتن تنگ شده
هزار حرف نگفته دارم
هزار کار مانده
هزار چیز که فکرم را مشغول کرده و می دانم برای کسی اهمیتی ندارد
دلم برای غمگینانه نوشتن تنگ شده
با اینکه پر از شادی و انرژی ام
این همه مدت
ننوشتم
برای اینکه مدام ترسیدم کسی نوشته هایم را بخواند و
لحظه ای غمگین شود
دلم نمی آمد عزیزترین هایم را با حرف های پوچم غصه دار کنم
اما حالا حس می کنم
دلم برای نوشتن تنگ شده
نوشتن از ساده ترین چیزهای زندگی
از روزمره ترین هایم
از غر زدن هایم
دلم می خواهد بنویسم و دستم به قلم و کاغذ نمی رود
از وقتی که قلم و کاغذ را فقط برای جزوه نوشتن در دست می گیرم
دیگر دستم به قلم و کاغذ نمی رود برای نوشتن روزمره های زندگی ام
فردا امتحان دارم و باز هم کلی درس نخونده
اما هوس نوشتن بدجوری تو دلم نشسته
بشقاب غذای دیشب روی میزمه
و من دیشب، اونقدر خسته بودم که بعد از اینکه سالادم رو خوردم
حتی حوصله ام نیومد بشقابم رو ببرم تو آشپزخونه
حالا نشسته ام اینجا
دارم حدس می زنم چند تا ظرف نشسته توی آشپزخانه منتظرم هست
به این فکر می کنم که باید برنج بپزم برای شب
دارم فکر می کنم که درسسسسسسسسسسس دارم و عین خیالم نیست دوباره
دارم فکر می کنم که خانه سرد است و من دیگر طاقت سرمایش را ندارم
و مامان که بیاید و بگویم بلد نبودم شوفاژ ها را روشن کنم
دوباره می خندد و می گوید هنوز خیلی مانده که بزرگ شوی
و من ترجیح می دهم که خیلی از کارها را نکنم و او فکر کند که من خیلی مانده بزرگ شوم
و تنهایی از پس زندگی ام بر نمی آیم
دلم می خواهد هنوز دختر کوچک خانه باشم و همه نگرانم باشند
دلم می خواهد نتوانم تنهایی زندگی کنم
چون دلم نمی خواهد تنها زندگی کنم
دلم می خواهد حرف بزنم
اما درس دارمممممممممممممممممم
وقتی برای حرف زدن نماندهههههههههههههههه
بقیه حرف هایم را اگر چیزی یادم ماند بعدا می نویسم :*

شنبه، 2 دسامبر 2007

سلام، کسی اینجا نیست ؟

چقدر همه ی خوابایی که می بینم واضح و طبیعی ان
همش خواب روزمره هام رو می بینم
اتفاق هایی که خیلی عادی ممکنه بیفتن یا حتی افتادن
اما همه ی خواب ها یه فرقی با واقعیت دارن و
اون هم اینه که شیرین تو همه ی خواب هام هست
خیلی عادی
انگار که همیشه بوده
پریشب خواب دیدم جواب امتحانم اومده، با شیرین دویدیم ببینیم چند شدم
دیشب خواب دیدم که از دانشگاه خسته و له مثل دیشب واقعی که خسته بودم دارم بر می گردم خونه
و همه اش دلم میخواست زودتر برگردم خونه چون که شیرین خونه تنها بود
دنیای عجیب و غریبیه
من خوبم
خیلی خوب
در کنار دیدن همه ی این چیزها لبخند می زنم و آرومم
این آرامشم رو مدیون خدای خوبمم
مدیون خیلی آدمای خاص تو زندگیمم
اما این روزا که باز یه کمی بار درس زیاد شده و منم تنهایی روم فشار آورده
در کنار این لبخند هام
گاهی بغض می کنم
و دلم تنگ میشه

شیرینم
دیروز که زنگ زدی یه انرژی خاصی گرفتم
دلم می خواست باهات حرف می زدم
حالا صبح که پا شدم تو خوابی و
منم دوباره تا شب می رم بیرون

دیشب که حالم بد بود
مثل بچه ها پا می کوبیدم زمین و
مامانم و می خواستم
تو رو می خواستم

کاشکی می دونست که قدرش رو می دونم
نه واسه اینکه ظرف ها رو می شست
یا به کارای بیرون خونه می رسید
واسه اینکه وقتی هست
خونه گرمه
و من دیگه سرمای خونه رو نمی تونم تحمل کنم

دلم برای بردیا و مامانش تنگ شده و این غرور لعنتی و
امتحانای لعنتی تر نمی ذاره برم پیششون

شیرینم
کاشکی امشب بتونم باهات حرف بزنم
خوابای شیرین ببینی :*:*


یکشنبه،26 نوامبر 2007

بخشایش از وجودم رفته
کینه به دل ندارم
و از کسی متنفر نیستم
اما
کاملا واضحه که هنوز نتونستم ببخشم
و این اذیتم می کنه
اینکه نمی تونم آدم های دورو برم رو به خاطر اشتباهاشون ببخشم
اذیتم می کنه
و هیچم دست خودم نیست

باید روش کار کنم
باید بازم کار کنم
من باید بتونم

پنجشنبه،16 نوامبر 2007

نکنه اگه شمع فوت نکنم 21 سالگیم تموم نشه ؟

حس ِ پرواز دارم
نمی دونم چیه
حس ِ اینکه تو آسمونام
چند روزه که اینجوریم
یه لبخندی رو لبامه که خودم هم نمی فهممش
هر چی که میشه
حتی چیزایی که عصبی ام می کنه
یا خیلی ناراحتم می کنه
دو دقیقه بعدش این لبخنده میاد رو لبام
انگار که یه شیوای دیگه تو وجودمه که مدام می خواد با من مقابله کنه
و من نمی تونم از پسش بر بیام
و نمی دونی چقدر حس ِ خوبیه وقتی نمی تونم از پسش بر بیام
وقتی نمی تونم غمگینش کنم
وقتی هر چی آهنگ غم انگیز گوش می دم مدام بهم می خنده
گاهی وقتا خنده هاش تبدیل به پوز خند میشه و منم خنده ام میگیره از این همه استقامتش
از این لبخند همیشگی اش
از اون انرژی ای که تو دلم وول می خوره

تنهام نذاری، وای اگه تو بری از پیشم من دیوونه میشم واسه همیشه
بین ما نگو فاصله اس خیلی
جاری میشه رو صورتم سیلی
وای اگه نباشی
من میمیرم

باورت میشه که الان دارم این آهنگو گوش میدم که اصلا نمی دونم مال کی ام هست و از کجا اوردمش
و بعدش اینا رو می نویسم ؟
این آهنگ رو گوش میدم و می خندم و می نویسم
احساس ِ سبکی دارم
حس ِ آسمونا
خنکی باد و
صدای آب
یه حس ِ محبتی تو وجودمه که دوباره داره فوران می کنه
حالا تازه کم کم دارم می فهمم چه جوری کار می کنه
بعد از چند روز سردرگمی از اینکه هیچ کسی نیست که جرات داشته باشم
این همه عشق و محبت رو بهش نشون بدم
حالا تازه فهمیدم چه جوری باهاش کنار بیام
و همینه که آرومم کرده
باورم شد که نمی تونم هیچ وقت از کسی متنفر بشم
باورم شد که نمی تونم دوستت نداشته باشم
عاشقم
عاشق خودم
و اینه که باعث میشه این همه، همه رو دوست داشته باشم
همه ی آدمهایی که لبخنداشون برام با ارزشه
همه ی آدمهایی که همیشه دلم براشون تنگه
همه ی آدمهایی که طاقت دوری هاشون رو ندارم
و با دوری شون می سازم
این همه آدمی که دوستم دارن
با این همه محبتشون چی کار کنم ؟
یاد مهمونی ِ پارسالمم
چقدر خوشحال بودم
چققدرررررررررر
حالا هم خوشحالم
با همه ی داشته ها و نداشته هام خوشحالم
باورم نمیشه که حالا 3 سال شده
3 سال از روزی که روز تولدم بهترین روز زندگیم شد
3 سال از وقتی که یاد گرفتم زندگی کردن یعنی چی
3 سال از وقتی که زندگیم عوض شد
و حالا خوشحالم
واسه اینکه دوباره دارم متولد میشم خوشحالم
واسه اینکه هستم
واسه اینکه هستید
واسه اینکه با هم دیگه این همه روزای قشنگ می سازیم
واسه اینکه دوستتون دارم
دوستتون دارم
دوستتون دارم

شنبه،11 نوامبر 2007


Drew looks at me, I fake a smile so he won't see
That I want and I'm needing everything that we should be
I'll bet she's beautiful, that girl he talks about
And she's got everything that I have to live without

Drew talks to me, I laugh cause it's so damn funny
That I can't even see anyone when he's with me
He says he's so in love, he's finally got it right
I wonder if he knows he's all I think about at night


He's the reason for the teardrops on my guitar
The only thing that keeps me wishing on a wishing star
He's the song in the car I keep singing, don't know why I do

Drew walks by me, can he tell that I can't breathe
And there he goes, so perfectly
The kind of flawless I wish I could be
She'd better hold him tight, give him all her love
Look in those beautiful eyes and know she's lucky cause



So I drive home alone, as I turn out the light
I'll put his picture down and maybe
Get some sleep tonight

He's the reason for the teardrops on my guitar
The only one who's got enough of me to break my heart
He's the song in the car I keep singing, don't know why I do
He's the time taken up, but there's never enough
And he's all that I need to fall into

Drew looks at me, I fake a smile so he won't see
 

یکشنبه، 5 نوامبر 2007

کاش آن زمانی که من می دیدمت
مرا می دیدی
ولی مگر فرقی هم میکند ؟
مگر این همه آدم که مرا می بینند، من هم میبینمشان ؟

کاشکی دیدن ها دو طرفه بود
کاشکی آن لحظه هایی که خیره به چشمانت نگاه می کردم
فقط کمی سرت را می چرخاندی
و نگاهم را می دیدی
یا شاید کاشکی
من سرم را چرخانده بودم و تمام این لحظه ها
فقط و فقط به تو زل نزده بودم
چرا که پشت سرم
نگاه هایی منتظرم بودند

شنبه،21 اکتبر 2007

خدای خوبم
کمکم کن
هر لحظه ام به یاد تو باشد

دوشنبه،16 اکتبر 2007

Hah

I need a whiteboard

یکشنبه، 1 اکتبر 2007

شب به خیر

شب به خیر عزیزم
شب به خیر
خواب گیلاس ببینی
خواب ِ من
خواب ِ بستنی
خواب ِ روزای قشنگ
خواب ِ شبای قشنگ
خواب ِلحظه های قشنگ
خواب ِخیابون ایتالیا و اون آّب طالبی ِ یخ
خواب پمپ بنزین
خواب ِ خیابون پر از برگای پاییزی
دیدی حتی اومدن پاییز رو هم نفهمیدم ؟
شب به خیر ستاره های آسمون
شب به خیر قشنگترین ها
شب به خیر