مامان صداش غم داشت
و من نتونستم غمش رو تحمل کنم
شاید تا همین یکی دو روز پیش هم هنوز امیدوار بود
اما امشب
یه جوری سرد و بی روح بود که دلم لرزید
می دونم براش مهمه
می دونم بعد از کلی وقت برنامه ریخته عزیزترینش رو ببینه
خدایا
فقط کمکش کن که دلش شاد باشه
کمکش کن شاد باشه
شادی که اصرار کرد برم باهاشون مسافرت
اولش مثل همیشه هیچ ذوق و شوقی نداشتم
کم کم به خودم گفتم، این بار شاید آخرین تابستونی باشه که
بتونم با شادی اینا برم مسافرت
به خودم گفتم پروژه هام هم که تا اون موقع تموم شه و موقعیت خوبیه
به خودم گفتم می رم خوش گذرونی فقط
دلم نمیخواد یه شب مونده به مسافرت
اینجوری افسرده و دمغ نشسته باشم اینجا و همه ی کشتی هام غرق شده باشن
دلم نمی خواست یه روز مونده به رفتنم، اینجوری حالم گرفته باشه و همه ی پروژه هام مونده باشه
دارم زور می زنم
مثل همیشه
شب ِ آخر
دارم زور می زنم که تموم شه
و صدای ابراهیم پور تو سرم کوبیده میشه که
به هر کسی به اندازه ی کاری که کرده نمره می دم
صداش که می گفت از کجا بفهمم کی خودش اینا رو نوشته و کی نه ؟
راستش رو بگم
دارم به این فکر می کنم که اون آخرش همه چی رو میپیچونه و یه چرتی سر هم می کنه و تخویل میده
و من که همیشه فکر می کنم یا باید چیزی که می دم کامل باشه و بهترین باشه یا نباید تحویل بدم، آخرش نمره ام
از اون کمتر میشه
راستش رو بگم
از اینکه نمره ام از اون کمتر بشه ناراحت نیستم
از اینکه نمره ای که حقمه رو نگیرم ناراحتم
از اینکه نمی تونم کامل باشم تو این درس ناراحتم
از اینکه انتظار داشتم بهترین و لذت بخش ترین پروژه رو بنویسم واسه این درس
و حالا نمی تونم
نمی تونم
و حالا حتی نمی تونم از مسافرت رفتنم لذت ببرم
نمیخوام پروژه ام رو بکشونم به اونجا
می خوام اونجا فکرم آزاد باشه
حتی به قیمت اینکه نمره ی پروژه رو نگیرم
خسته ام
فکر میکنم توانایی خوش گذرونی و لذت بردن رو ندارم دیگه
فکر میکنم خدا این توانایی رو ازم گرفته و دیگه نمی تونم از چیزی راضی باشم
خدایا
بهم یاد بده که دوباره خوشحال باشم و لذت ببرم
از تک تک چیزای دور و برم
خدایا
کمکش کن خوشحال باشه
کمک کن مامانم از ته ته دلش خوشحال باشه
من هیچ وقت طاقت دیدن ناراحتیش رو ندارم
خدایا
کمک کن شیرینم لبخند بزنه

