چشمانم را به هم فشار می دهم
روزی هزار بار دلم برایت تنگ می شود و
پیش خودم یواشکی فکر می کنم اگر بودی چه خوب بود
روزی هزار بار
یادت می افتم
روزی
دقیقا
هزار بار
روزی هزار بار دلم برایت تنگ می شود و
پیش خودم یواشکی فکر می کنم اگر بودی چه خوب بود
روزی هزار بار
یادت می افتم
روزی
دقیقا
هزار بار
این روز
این ساعت
این لحظه
یکی از سخت ترین لحظه ها ی زندگیمه
یه سختی جدید
یه حس جدید
من شکسته ام
و انتظار اتفاقایی که می افته رو ندارم
خنده ام میگیره از اشک هایی که می ریزم
خنده ام میگیره که زندگی اینقدر مسخره است
و اینقدر خوب دور می زنه آدمها رو
خنده ام میگیره از این همه سادگی اش
از این همه راحت به بازی گرفتن هاش
خنده ام میگیره
از اینکه ورق ها اینقدر راحت برمیگردن
هر سال
همینه
شاید حتی هر سال همین هم نیست
هر سال بد تر میشه
شیرینم
دلم برات تنگه
خیلی خیلی زیاد
آزاده
دلم برای دیدنت تنگه، برای اینکه حس کنم هستی و آروم بشم
گاهی وقتها که فکر می کنم کی از این زندگی جهنمی خلاص میشم
از خودم حرصم میگیره
می دونم که وقتی حس می کنم زندگی ام جهنمیه
یعنی که دور شدم
یعنی که یادم رفته
یعنی از اون روزای خوشبختی ام که همه چی قشنگ بود دور شدم
نمی خوام دور بشم
می خوام تو بغل خود ِ خودش آروم بشم
خود ِ خودش کمکم کنه همه جا
همونطوری که تا الان کرده
می خوام باهام باشه
برای اینکه باهام باشه می خوام خوب باشم
می خوام غصه نخورم
گاهی فکر میکنم
ازش که دور میشم
این چیزا سرم میاد
که یادم بیفته
دور شدم
که یادم بیفته چقدر بهش احتیاج دارم
کمکم کن
باهام بمون
قول می دم خوب بشم
she finally admit it, that she hates me
and im not even crying
because a part of me always knows about it
she hates me
just like she hates him
and im as devil as he is
and im as disgusting as he is
and im hurting her as he was hurting her
and i can not do anything about it
cause she hurts me too
she hurts me so much that I wanna cry all my life
she hates me
and i knew it, from when I hug her and she was impassible
I knew it, and today, when she finnaly told me that she hates me
that was the last shot,
and I am a dead girl
I have nobody else in my life
and i am dead inside
کوچک ِ من
آرام باش
به صورتت نگاه می کنم و لبخند می زنم
به کوچکی ات
به معصومیتت
به تنهایی ات
لبخند میزنم و مثل آدم های بزرگ
مثل مادر بزرگ های با تجربه
ته دلم
می دانم که نمی توانی تصمیم ات را عملی کنی
و نمی توانم چیزی بگویم
دلم می خواست
اشکهایت را آرام از صورتت پاک می کردم
دلداری ات می دادم
می گفتم بر می گردد
می گفتم با یک دنیا محبت و عشق بر میگردد طرفت
می گفتم غصه نخور
می گفتم مطمئن باش که به خاطر تو هم که شده کمی تغییر می کند
می گفتم غصه نخور
خیلی بیشتر از اینها دوستت دارد که بگذارد به همین سادگی بروی
دلم می خواست می توانستم دلداری ات دهم
اشکهایت را پاک کنم و دیگر نگذارم اشک بریزی
اما نمی شد
می دانستم که حرفهایم حقیقت ندارند
اما هنوز هم می دانم که نمی توانی تصمیم ات را عملی کنی
از تنهایی
می پوسی
و خشک می شوی
چند روز دیگر
که گرمای وجودش بر تو نتابد
خشک خواهی شد
و سرد و مبهوت به دور دست ها خیره خواهی شد
می دانم تنهایی طاقت نمیاوری و
هیچ راهی برای نجاتت ندارم
حالا که خوب فکر می کنم می بینم
همه ی روزهای خوشی که گذراندی
به اینطور پژمرده شدن و خشک شدن ات نمی ارزید
کاشکی آن روزهای کذایی نیامده بود و
دوباره خریت نکرده بودی
کاشکی همان یک باری که مُردی برایت بس بود و دوباره
در این راه قدم نگذاشته بودی
یا لا اقل
کاشکی این روزها نمی رسید
می دانم طاقت نمیاوری
همین حالا که نگاهت می کنم
ذره ذره ذوب شدنت را می بینم
تو ذره ذره آب می شوی
و هیچ کس، وسعت تنهایی و دلتنگی ات را نمی فهمد
هیچ کس این همه غصه ای که بردلت نشسته را نمی بیند
هیچ کس بغضی که در صدایت نفهته را نمی شنود
کوچکم
طاقت ِ دیدن ِ تنهایی هایت و این طور پژمرده شدنت را ندارم
کاشکی بر میگشت
کاشکی آغوشش را برای همیشه به رویت می گشود
کاشکی می فهمید
که آدمها راس راسی ممکن است بمیرند
آدمها راس راسی ممکن است از تنهایی و سرما بمیرند
آدمها ممکن است نفس بکشند
اما گاهی راس راسی از درون می میرند
کاشکی حاضر نشود
به همین سادگی بمیری
یه جیزی
از این ته شروع میشه و میرسه به این نقطه
یه چیزی مثه درد
همین امروز ظهر بود
داشتم می نوشتم در وصف همه ی دوستام
که این مدت چقدر خوب بودن
که این مدت بودن، و با بودن هاشون منو آروم کردن
بعد درست یه شبی مثه امشب
یهو دلم می پکه
یهو خسته میشم
کلافه میشم از خونه موندن
دلم هوای بیرون می خواد
دلم می خواد این پرده ی تیره رو بکنم بندازم دور
و شماها درست همین امشب رفتین مهمونی
و من دلم نمی خواد زنگ بزنم و خوشی تون رو خراب کنم
تو درست همین امشب میری مجلس ختم
و نیستی که حتی بتونم حرف بزنم
و من درست همین امشب می تونستم باهاتون بیام مهمونی
می تونستم بیام برقصم
تورو که دیگه حتی نمی تونم بهت زنگ بزنم
حتی وقتی بهت نیاز دارم
وقتی همه ی این یه هفته
حتی یه لحظه نخواستی بیای ببینیم
چه جوری انتظار داشته باشم که الان ...ا
دلم هوای بیرون می خواد
دلم آدم می خواد
یکی که کنارم باشه
می دونی ؟
اینا همش سوسول بازیه
همه ی این یه هفته
همه اش سوسول بازی بود
ولی من قدر تک تک این لحظه ها و سوسول بازی هاش رو می دونم
قدر تک تک این قرتی بازی ها رو
واسه اینکه در نظر من
همه ی اینا
بهونه بود
بهونه واسه اینکه دور هم جمع بشیم
واسه اینکه همو ببینیم
واسه اینکه اجازه داشته باشیم اینجا دور هم ناهار بخوریم
حالا شماها
اسمش رو هر چی که می خواین بذارین
من دلم پره
خسته ام
کلافه ام
از این خونه نشینی کلافه ام
دلم هوا ی بیرون می خواد
کمرم شکسته
زیر بار ِ رابطه ها
من می دونم که در یک دقیقه میشه یکی رو خورد کرد و در یک ساعت میشه کسی رو دوست داشت و یک روزه عاشق شد اما یک عمر طول می کشه تا کسی رو فراموش کرد
تقویم من
امروز
در اوج لذتی که داشتم و خوشحالی ای که همه ی وجودم را گرفته بود
یادم افتاد که دیشب خواب دیدم یزد بودیم
و داشتیم برنامه می ریختیم که فردا صبح همه ی مان با هم بیاییم کنارت و من از تصور اینکه دوباره توی آن فضا قرار بگیرم و میان آن سنگ ها راه بروم بغض کرده بودم
بعد از این همه سال که دیگر حتی نمی توانم بشمرمشان
چیزی ندارم برایت بگویم
جز اینکه کاشکی بودی
که بودنت
خیلی چیزها را حل می کرد
کاشکی بودی
نه به خاطر من
که من همیشه نداشتمت
و این نداشتنت باعث شده که فکر کنم زندگی یعنی این
اما
کاشکی بودی
به خاطر همه ی کسانی که ذره ای از بودنت را چشیده اند
و نبودنت برایشان سخت است
دوستت دارم
و
روزت مبارک
تو راست می گفتی
من دیگر ان آدمی نیستم که تو می شناختی
من همه ی قدرت هایم را از دست داده ام
باور نمی کنی
می نشینم اینجا
افتادن خودم را نگاه می کنم
بغض می کنم
بدون اینکه تکانی بخورم
اشک از چشمانم سرازیر می شود
و درد همه ی وجودم را فرا می گیرد
به دستانم نگاه می کنم
می دانم که اگر بخواهم می توانم
جلوی همه ی افتادن ها را بگیرم
اما
تکان نمی خورم
دست ِ خودم نیست
شاید هم می خواهم بیفتم
هر چه که هست
حس می کنم این بار دیگر
به بن بست رسیده ام

این وبلاگ هم گاهی بدجوری دردسر می شود برای من
نه می توانم ننویسم
نه می توانم جواب حرفهای خودم را بدهم
پ.ن: این را نگذاشتم اینجا که خود ستایی کنم و شما باز در دلتان بگویید این دختره چقدر از خود راضی است
این را گذاشتم که به جای اینکه مدام حرف بزنم و از حال و روزم بگویم
خودتان حال و روزم را ببینید
دماغ پف کرده ام همه چیز را نشان می دهد
حالا باز نیایید بگویید تو دماغت همیشه گنده است نمی خواهد بیاندازی تقصیر حال و روزت ها !!!!ا
روزهایی که گرمای آغوشت را داشتم
مدام می ترسیدم
که نکند این نیز بگذرد و دیگر حتی نبینمت
مدام می ترسیدم و سعی می کردم بر ترسم غلبه کنم
حالا
همه ی ترسهایم به حقیقت پیوستند
تجربه ی تلخی است
آن قدر تلخ که ساعت هاست چشمهایم سرخ اند و
گونه هایم شور
اما شاید
زندگی همین است
پشت سر گذاشتن تجربه ها یکی پس از دیگری
و پی بردن به حماقت ها
می دانم وقتی بیایی
انکار می کنی نبودن هایت را
اما من، نبودن هایت را حس می کنم
با این بغضی که گلویم را سخت فشرده
و بی خبری هایم
و تویی که نیستی
امشب همه بودند
ولی چه فایده که من تو را می خواستم
و تو بی آنکه نیم نگاهی بیاندازی از دستانم می لغزی و می روی
به من بگو
گناه من چه بود که اینگونه با تو گره خوردم و
اینگونه می شکنم و
هیچ وقت التیام نمی یابم
به من بگو
به کدامین گناه ِ نکرده
منتظرت نشسته ام
و از درون فرو می ریزم
همه چیز دور سرم می چرخد
ساعت 9 شب است
من درس می خوانم
آنقدر درس می خوانم که دیگر چشمانم سیاهی می رود
و خسته می شوم
اما تمامی ندارد
و این تمام نشدن ها انرژی آدم را می گیرد
آنقدر تمام نمی شود که فردا صبح امتحان دارم و هنوز تمام نشده
آنقدر تمام نمی شود که پس فردا هم امتحان دارم و باز تمام نشده
حس می کنم چند روز زنده نبوده ام
دور از همه ی آدمها
و دور از زندگی هر روزه ام
درس خوانده ام
بعد می نشینم خیره می شوم به کاغذها
و جمله ها دور سرم می گردند
دلم میگیرد
بیشتر از اینکه دلم بگیرد
دلم می شکند
مامان می گوید: دختر ِ دَدَری ِ عزیزم !!!!
و من حس می کنم چیزی در درونم فرو می ریزد
چیزی می شکند
و همه ی درس خواندن ها معنایشان را از دست می دهند
فردا صبح
شادی زنگ می زند
- هیچ معلومه تو کجایی ؟ چیکار می کنی ؟
+ درس می خونم
- مطمئنی ؟؟؟
و من بغض می کنم و باز چیزی در درونم می شکند
حس می کنم چقدر تنها هستم
و چقدر هیچ کس حتی نزدیکترین آدمهای زندگی ام مرا نمی شناسند
فکر می کنم اگر شیرین بود قرار بود به او هم جواب بدهم یا نه ؟
یا شاید او خودش جواب همه را برایم می داد و من اصلا این چیز ها را نمی شنیدم
آرام ته دلم می گریم
به این فکر می کنم که
فردا روز که نمره ها را می دهند
مامان قرار است بگوید : اینجوری درس می خواندی ؟
و من نتوانم چیزی بگویم
خسته هستم
دلم برای همه ی آدم های زندگی ام تنگ است
برای مامان، شادی، شیرین، بردیا
برای مادر بزرگم
برای تو
چشمهایم را به آسمان می دوزم
باران می بارد
باران تند می بارد
و من نمی دانم تو کجا هستی
نمی دانم چرا امشب همه ی نگاهم به در است
حس می کنم حالاست که از دانشگاه برگردی
یادم رفته که من دانشجو هستم و دوران دانشجویی من، تو را ندارد
حس می کنم دارم برای کنکور می خوانم
و منتظرم تو برگردی
با همان شور و نشاط همیشگی ات
با همان خنده های همیشگی ات
و برایم حرف بزنی
از آن استادی که اذیتت می کرد
یا از آن یکی استاد خوش تیپتان
اصلا دلم می خواهد بیایی خانه
لباسهایت را عوض کنی و باز بروی بیرون
دلم می خواهد مثل همیشه که منتظرت می شدم بیایی خانه
و تو می آمدی و دوباره می رفتی و من بغض می کردم و غصه می خوردم
بیایی و بروی
و من غصه بخورم
می دانی ؟
راست می گویی
این دوری ها باعث می شود آدم همه ی ناراحتی ها را زود فراموش کند
این دوری ها باعث می شود من قدر روزهای زندگی ام را بدانم
اما من بعد از این همه دوری
دلتنگی هایم را فراموش نکرده ام
گلویم درد می کند از بغض
چیزی راه نفسم را گرفته
دلم پر می کشد که بیاید و روزی هزار بار بگوید که تو بهترین دخترش هستی
و من ته دلم بگیرد
دلم پر می کشد که بیایی و خنده هایت را ببینم
دلم پر می کشد که شادی باشد و اصرار کند بروم خانه ی شان
دوری ها باعث می شود آدم قدر روزهای زندگی اش را بداند
دیروز داشتم تصور می کردم که دوستهای من که بخواهند بروند می روم فرودگاه بدرقه ی شان
نتوانستم تصور کنم حتی
بغض امانم نداد
دوری ها باعث می شود آدم قدر لحظه لحظه هایش را بداند
دیروز مونا اینجا بود
و من قدر ِ شنیدن ِ صدای نفس های یک نفر دیگر توی این خانه را می دانستم
و من قدر زندگی ام را می دانم
و احساس خوشبختی می کنم
از تو که هستی
و با آن همه فاصله هم هنوز گرمایت را حس می کنم
و امیدی که می دهی
و وجودت که آرامش است
کاشکی دستم می رسید
اشکهایت را پاک می کردم
و ذره ای از سختی هایت را بر دوش می کشیدم
من خسته تر از چیزی هستم که فکر می کنی
و تنها تر
گاهی وقت ها که همه چیز بر وفق مراد است
حس می کنم
چقدر بزرگم
و چقدر تنهایی می توانم از پس ِ همه چیز بر بیایم
تو پول می دهی
من قبض ها را پرداخت می کنم
توی صف بانک می ایستم
حس می کنم چقدر بزرگ شده ام
که مسئولیت های کوچک و بزرگ زندگی را انجام می دهم
غذا می پزم
شارژ خانه را می دهم
کارهای خرده ریزی که گفته ای را انجام می دهم
و فکر میکنم
زندگی چقدر آسان است
و من چقدر راحت می توانم از پسش بر بیایم
امروز اما
نشسته بودم اینجا
نگران و خسته
زنگ می زدم به این و آن
دست دراز می کردم که کمکی برسد
بعد دیگر بغضم اجازه نداد
نتوانستم بار ِ این همه تنهایی را بکشم
دلم می خواست بودی
و من بی پروا برای خودم می گشتم
دلم می خواست بودی و بار مسئولیت ها را خودت به عهده می گرفتی
که من هنوز برای اینها خیلی کوچکم
امروز بغض کردم و اشک ریختم
از تنهایی خودم
امروز فهمیدم
هنوز خیلی ضعیفم
و خیلی کوچک
کاشکی یادم بماند
دیگر ادعا نکنم که " می توانم " ا
یادم بماند
که می دانم چقدر سختی کشیده ای همه ی سالهای تنهاییت
و همه ی سختی های زندگی را تاب آورده ای
کاشکی یادم بماند
چطور مثل درخت ها صاف و استوار ایستاده ای
و این همه باد و باران کمرت را نشکست
و اگر شکست نگذاشتی صدایش را بشنویم
امشب دلم عجیب می خواهدت
می دانم مثل همیشه غرورم اجازه نمی دهد چیزی بگویم
نمی گذارد سر تا پایت را ببوسم
و بگویم که قَدرَت را می دانم
بگویم که هر روزی که می گذرد بیش از پیش می دانم چقدر بزرگی
می دانم که اگر بودی هم نمی توانستم بگویم که چقدر وجودت مایه ی آرامش است
و نمی توانستم شُکرت را به جای آورم
اما حالا که نیستی
می نشینم اینجا
اشک می ریزم
می نویسم
می نویسم تا یادم نرود که می پرستمت
و تا ابد مدیون زحماتت هستم
مدیون تک تک روزهایی که در تنهایی هایت بغض کردی
و شانه های خسته ات لرزیده اند
تک تک روزهایی که هیچ دست گرمی دستانت را نگرفت
همه ی شبهایی که صدای اشک هایت را نشنیدیم
و خستگی هایی که نفهمیدیمشان
و نوقع های بی جای ما
می دانی ؟
فقط می خواهم باشی
که بودنت عجب نعمتی است
حتی ارزش نوشتن ندارند دیگر
فکرهای مزخرف و حرفهای دلم
این همه نوشتم
کسی نفهمید
این بار نمی نویسم
شاید یک نفر بفهمد
حالا دیگر
اولین جمله ای که از هم می پرسیم این است که : " هنوز نگرفتنت ؟ "
و بعدش هم خنده
خنده ای که شاید پشتش خیلی حرف ها باشد
خیلی اشکها
خیلی بغض ها و کینه ها
صبح که از خانه بیرون میام مامانم میگه:
مقنعه ات رو بکش جلو
می خندم و نگاهش می کنم
می گوید: خوب مقنعه ات عقبه، می گیرنت
از بالا به پایین به خودم نگاه می کنم
پیش خودم فکر می کنم به خاطر کجایم قرار است بگیرنم ؟
شلوار بلندم ؟ که به کفشم گیر می کند ؟ یا مانتوی گشادم که گاهی وقتها که
می روم دانشگاه حالم ازش بهم می خورد ؟ سرتاپای توسی و مشکی ام
که تابستانها هیچ جوری نمی توانم رنگی اش کنم ؟ یا آرایشی که ندارم ؟
می خندم و می گویم نگران نباش، گفتن مانتوی تنگ و کوتاه و شال های باریک !
از در خانه بیرون می روم و سوار آسانسور می شوم
توی آینه به خودم نگاه می کنم
مثل همیشه موهایم را چپ و راست می کنم و سعی می کنم حالت مناسبی برای چتری هایم
پیدا کنم
پیش خودم صحنه ای را مجسم می کنم که پلیس دارد به من تذکر می دهد
حس می کنم اگر چیزی بگوید با نفرت نگاهش خواهم کرد و نمی توانم خودم را کنترل کنم
بعد یادم می افتد که دیشب خوانده بودم که گفته اند فقط در صورتی که با ما مخالفت کنند به وزراء انتقالشان می دهیم
بعد به خودم می گویم باید بهشان بگویی چَشم و بروی
مثل همه ی وقتهایی که دختر پسرها را می گرفتند و باید بهشان می گفتی غلط کردیم و حق باشماست
در حالیکه حق با آنها نبود و تو هم غلط نکرده بودی
مثل همه ی وقتهایی که بحث کردن نتیجه نداشت
یادم می افتد که این زنهای چادری به هم جنسان خودشان هم رحم نمی کنند
دلم نمی خواهد گیر آنها بیفتم
و نفرت سراپای وجودم را بگیرد
در آینه به خودم خیره می شوم
چتری هایم را جمع می کنم و زیر مقنعه پنهان می کنم و از آسانسور بیرون می آیم
توی خیابان هر پلیسی که می بینم وحشت در دلم می افتد
به این فکر می کنم که چه جامعه ی خوبی داریم، به جای اینکه مردم پلیس که می بینند دلشان گرم شود
همه از ترس پلیسها فرار می کنند
هر از گاهی سرم را بالا می کنم و در آینه ی وسط ماشین به خودم نگاه می کنم ببینم موهایم بیرون است یا نه
از این همه ترسو بودنم بدم می آید
امروز موهایم را زیر مقنعه پنهان می کنم
اما
با زن بودنم چه کنم ؟
عصر که به خانه می رسم
مامان می گوید امروز توی جردن بهش گیر داده اند و گفته اند روسری اش را بکشد جلو
نگاهش می کنم و می خندم
از ته دلم می خندم
می خندم و بعد هق هق گریه می کنم
دلم به حال خودمان می سوزد
به حال همه ی مان که اینطور بازیچه شدیم
سخنرانی رئیس جمهورمان قبل از انتخابات را که گوش می کنم
که می گفت : یعنی واقعا مشکل کشور ما این است که فلان دختر موهایش را چطور درست کرده
ناخود آگاه وجودم از نفرت پر می شود
و زار می زنم
با همه ی وجودم زار می زنم
یک چیزی ته دلم سرک می کشد
از خیلی خیلی قدیم ها
از آن روزهایی که دختر بچه ی کوچکی بودم و همه ی زندگی ام بازی کردن بود
اما
از همان روزها فرق بین دختر بودن و پسر بودن را خوب فهمیده بودم
از همان روزها همیشه از دختر بودنم متنفر بودم
همه اش هم به خاطر تفاوتهایی بود که جامعه اعمال می کرد
کمی که بزرگتر شدم سعی کردم با دختر بودنم کنار بیایم و کم کم
تفاوت ها را که بیشتر درک کردم حس کردم
خیلی خوشحالم که یک زن هستم
و چقدر تا مدت ها به زن بودنم می بالیدم
حالا اما دوباره
یک چیزی ته دلم سرک می کشد
و به من می گوید : موهایم را زیر مقنعه پنهان می کنم اما با زن بودنم چه کنم ؟
باز هم نفرت سراپای وجودم را در بر می گیرد
نفرت از همه ی آدمهایی که نمی گذارند خودم را دوست داشته باشم
نفرت از همه ی آدمهایی که همه ی این سالها با نگاه هایشان جسمم و بدتر از همه روحم را زخم کرده اند
و حالا به خودشان اجازه می دهند که پایشان را از یک نظر فراتر بگذارند و زل بزنند به دخترهای مردم توی خیابان
و به همان دخترهایی که چند روز پیش با نگاه های کثیفشان بلعیده اندشان تذکر بدهند
نفرت از همه ی آدمهایی که به جای اینکه خودشان را اصلاح کنند من را در بقچه می پیچند
نفرت از همه ی آدمهایی که همیشه می خواهند به من بقبولانند که سر تا پایم را گناه در بر گرفته
که اصلا من خود ِ شیطانم
من
با همه ی پاکی درونم
و همه ی ایمانم
و همه ی معصومیتم
خودِ خودِ شیطانم
چند هزار خط بنویسم تا خالی شوم ؟
تا دیگر حرص نخورم ؟
تا بتوانم با همه چیز کنار بیایم ؟
سرم درد می گیرد
موهایم را پنهان کرده ام
اما چه فرقی می کند ؟
اگر موهایم را از ته بتراشم و بیرون بیایم هم
فرقی نمی کند
مگر او که موهایش را از ته تراشیده بود، تمام آن روزها با اضطراب بیرون نمی آمد و
از ترس روسری سرش نمی کرد
موهایم را پنهان کرده ام
اصلا
موهایم را از ته تراشیده ام
اما
با زن بودنم چه کنم ؟
چگونه همه ی وجودم را از ته بتراشم و نابود کنم تا اینها خیالشان راحت شود ؟
فکرش را بکن!ا
عزیزترین آدم ِ زندگی ات به تو بگوید
عزیزترین قسمت زندگی ات را دوست ندارد ....... !ا

امشب شب سختی را پیش رو خواهم داشت
با همه ی بغضی که گلویم را گرفته
و با همه ی نبودنت
کاش می شد شاخه گلی بگیرم و برایت بیاورم
می دانی ؟
بعضی وقت ها که فکر می کنم می بینم
بعضی نقش ها در زندگی آدم هست
که هیچ جوری جایشان پر نمی شود
و من حالا
بعد از این همه سال زندگی
حس می کنم زندگی نکرده ام
مثل مادری که کودکی ناقص به دنیا آورده باشد و لذت بچه دار شدن را نچشیده باشد
حس می کنم یک چیزی شبیه به زندگی به من داده اند
و حالا همه ی وجودم می سوزد برای اینکه طعم زندگی واقعی را بچشم
و می دانم که هرگز به آرزوهایم نمی رسم
آن روزها فقط سنگینی دستانت را می خواستم
تا بر سرم کشیده شود
فقط می خواستم باشی
تا من شبها که می خواهم بخوابم، ببوسمت و شب به خیر بگویم
حالا
هر روز که می گذرد و من بزرگ تر می شوم
بیش از پیش صدایت را می خواهم
می خواهم برایم حرف بزنی
و من یاد بگیرم
سوال کنم و جواب بدهی و من
یاد بگیرم
می خواهم باشی که راه را نشانم دهی
می خواهم از تو چیز یاد بگیرم
چیزهایی که یک زن هرگز نمی داند
چیزهایی از زندگی را که یک زن نمی تواند به من بیاموزد
و تو نیستی
و من همه ی ذرات وجودم از نداشتنت می سوزد
و حتی امسال هم نیامدی
به من بگو
از غم نبودنت چه کنیم ؟
سر کلاس جبر نشسته بودم
آروم و بی صدا فکر می کردم
به صحنه هایی که تو این سالها دیده بودم
به کارهایی که کرده بودم
به کارهایی که کرده بودیم
به روزهایی که داشتیم
به دانشگاه
و آدمهاش که جز لحظه های خوشی کسی رو نمی تونی توش داشته باشی
بیشتر مخاطبم دختران
آدمهایی که همیشه یه کمی بیشتر از پسرا دوست داری بهشون نزدیک باشی و صمیمی باشی باهاشون
اصلا گاهی احتیاج داری یه دوستِ دختر داشته باشی که محرم رازهات باشه
دوست داری گاهی سرت رو بذاری رو شونه هاشون و گریه کنی براشون
دوست داری راحت باشی باهاشون
درد دل کنی
اما من
تو دنیای دو رنگی های دانشگاه گم میشم
تو لحظه هایی که هیشکی باهات یکی نیست
دروغ
دروغ
دروغ
و تو خرد میشی
تو لحظه هایی که میگردی دنبال یه آدم
م که یه زمانی خیلی بهش نزدیک بودی
و بعد اونقدر خودش رو ازت دور کرد که ترسیدی
از دانشگاه و آدماش ترسیدی
از اینکه نکنه دیگه از این به بعد یه رنگ نباشه
از اینکه نکنه نمی خوادِت و داره تظاهر می کنه به بودن
میگردی دنبال یه آدم
یکیشون که امروز بدجوری دلت رو شیکوند نشسته کنارت
هیچ وقت نزدیک نبودی بهش
هر چقدر براش حرف زدی و هم حرف نزد از خودش
میگردی دنبال یه آدم
اس ام اس می زنم به ن
دلم میخواد باهاش یکی باشم
دلم می خواد بهش بگم از دستش ناراحتم
یادم می افته که نمی دونم کی ازم پرسیده بود اینقدر باهاش دوست هستی که اگه ازش ناراحت باشی بهش بگی ؟
و من محکم گفته بودم آره
حالا
نشسته بودم توی کلاس جبر
بغض می کردم و ناتوان از حرف زدن
میگردم دنبال یک آدم
بغض می کنم
می دانم پشت سرم کسی هست که با همه ی وجودش حرفم را گوش می کند
حیف که جنسش دختر نیست
و من چقدر دلم یک آدم می خواهد که از جنس خودم باشم
که نگرانی هایش و دغدغه هایش
و خندیدن هایش
و لذت هایش همه از جنس خودم باشد
بغل دستی ام حرف می زند
بی خبر از اینکه ته دلم چه غوغایی است
من لبخند می زنم
می خندم
انگار که من هم یکرنگ نباشد
دلم می پُکد برای همه ی آدمهایی که یک زمانی چقدر یک رنگ بودیم با هم
و حتی حالا هم
هر وقت که هم را می بینیم
اس ام اس می زنم به آزاده، نوشین، صبا، مونا
که دلم برایشان تنگ شده
به آدمهایی که چه خوب من را می فهمند
و من چه خوب همیشه حرفهایم را بهشان زده ام
و چقدر دورند از من
دلم هوای دیدن های هر روزشان را می کند
دلم هوای این را می کند که با انگیزه لباس بپوشم بروم بیرون
بدانم کلی آدم را قرار است ببینم که از تک تک قدم هایم و تک تک اجزای صورتم حرف دلم را می فهمند
دانشگاه بوی نامهربانی می دهد
بوی ب که دیگر نگاه هایش مهربانانه نیست
دارد توی دیوارهای علمش سنگ می شود
بوی س که هیچ وقت نفهمیدم چرا از من بدش آمد، از بی پروایی هایم در وبلاگم ؟ یا همه ی مهربانی ها و روراستی هایم ؟
دانشگاه سرد است و تاریک و خفه
مثل راهروهای سردخانه ها
مثل راهروهای مرگ
گاهی فقط موبایلم ویز ویز تکان می خورد
و من لبخند می زنم
به دور و برم نگاه می کنم
می دانم که یک س یا یک ح در چند قدمی ام ایستاده اند
و من دلم می خواهد بغلشان کنم
با این همه مهربانی شان که بی دریغ می بخشند
می نویسم تا به قول نگار تاریخ دِپ بودن هایم از یادم نرود
می نویسم تا یک رنگ باشم بگویم دلم گرفته از دستتان ولی هنوز دوستتان دارم
می نویسم تا بگویم چقدر یک رنگی های قدیممان دلم را لرزانده و چقدر نیازمند یاری سبزتان هستم
می نویسم تا بگویم تهران نیستی
اما همیشه دلم با توست و دیگر شک دارم چقدر یادم باشی
می نویسم
چون خودخواهم
نشستم توی اتاقم
پشت میز
مثل همیشه مشغول برنامه نوشتن
مامان بزرگم هر بار که زنگ می زنن میپرسن برنامه ات تموم شد ؟
میگم نه
میگن ایشا ا... فردا تموم میشه
و من میدونم که تاروزی که مجبور نشم تحویل بدم تموم نمیشه
درسای احمقانه ی من هیچ وقت تموم نمیشه
و گاهی دیگه خودم هم خسته میشم بسکه مجبورم به همه توضیح بدم که درس و پروژه دارم
خسته می شم بسکه درسهام من رو از همه ی آدمهایی که دوسشون دارم جدا می کنه
هر از گاهی وسط این چیزا یاد همه ی آدمهای زندگیم می افتم
با اینکه شاید به هیچ کدوم زنگ نزنم
اما همیشه یاد همشون هستم و چقدر دلم می خواست می تونستم اینو بهشون نشون بدم
شاید دیشب هم اگه از هفته ی پیش به مونا قول نداده بودم، از صبح تا شب می شستم توی اتاقم و برنامه می نوشتم
اما دیروز
با همه ی بی میلی ام به بیرون رفتن ( واسه اینکه کثیف بودم ) حس کردم خیلی احتیاج دارم برم بیرون
دیروز همه چی خوب بود، وقتی حس می کنم که دوستهام خوشحالن من هم ته دلم کلی خوشحال میشم
حتی اگه اون وسطا یه لحظه به ذهنم برسه که چرا تو نیستی و چرا من تنهام
هوای خوب و صدای آهنگ که بلند میشه
آدم حس خوبی بهش دست میده
یاد همه ی خاطره هام می افتم
همه ی روزایی که لذت بردم
همه ی آدمهایی که تو زندگی ِ تک تکمون بودن
و ما دوسشون داشتیم و
روزهای خوشی رو گذروندیم
بهار که نزدیک میشه
نم هوا و بوی بهار یه حس دیگه به آدم میده
یادت میاد بهار دو سال پیش ؟
تو کوچه های ولنجک شیشه ی ماشین و می کشیدیم پایین
صدای آهنگ رو زیاد می کردیم و داد می زدیم ؟
سه چهارتا آهنگ بود که فقط اونا رو گوش میدادیم و بعدش هم دیگه حالمون ازشون به هم خورد
چقدر خوب بود
دیشب حس می کردم
چقدر خیابون های شهرم رو دوست دارم
رستورانهای شهرم، کافی شاپها
همه ی جاهایی که توش بهم خوش گذشته
تک تک جاهایی که ازشون خاطره دارم
بااینکه این مدت حسابی فکر می کردم دلم می خواد عید برم مسافرت
و حالم داشت از ترافیک آخر سال تهران به هم می خورد و
حس می کردم دیگه هوایی نمونده که تنفس کنم و
حس می کردم همه جا خاکستری شده و داره عقم می گیره از این روزا و از این شهر
اما حالا
دلم می خواد بمونم اینجا
سبز شدن درخت ها رو ببینم
دلم می خواد مثل دوسال پیش
بریم با هم بیرون
نفس بکشیم
بارون های بهاری رو حس کنیم
دلم می خواد
باشم
و ببینمتون
وبلاگ سروش رو خوندم
دلم حسابی گرفت
هر سال عید یه جورایی میریم مسافرت
یه جورایی که اینقدر قبلش درگیریم و بعدشم سفر و بعدشم که بر میگردیم همه ی زندگی دوباره از نو شروع میشه و
ما هیچ وقت، وقت نمی کنیم خونه تکونی کنیم
مخصوصا وقتی شیرین نیست و
هیچ کسی نیست که مجبورت کنی اتاقت رو تمیز کنی
هیچ کسی نیست که از شلوغی یخچال حرص بخوره
هیچ کسی نیست که شروع کنه به گردگیری و تو برای اینکه دستاش خراب نشه بری دستمال رو ازش بگیری
هیچ کسی نیست که کمدهای آشپزخونه رو تمیز کنه و قابلمه ها رو مرتب کنه
اینا چیزایین که همیشه کوبیده میشن تو سرم
هر بار که از اتاقم می رم بیرون
هر بار که در کمدها رو باز می کنم و می بینم به هم ریخته ان
یادم میاد که شیرین چه جوری هر روز همه چی رو مرتب می کرد
یادم میاد که همیشه دم عید چقدر همه چیز خوب بود وقتی دوتایی خونه رو تمیز می کردیم
هر بار که کتاب های دبیرستانم رو گوشه ی اتاقم می بینم
یادم می افته که شیرین که اومده بود، منو مجبور کرد همه ی کمدهام رو یه دور مرتب کنم به افتخار ورودش
و من اون کتاب ها رو در آوردم که بریزم دور و هنوز بعد از این همه وقت که شیرین رفته من وقت نکردم دست بزنم بهشون
وبلاگ سروش و خوندم دلم گرفت
دلم پر زد واسه اینکه یه نفر باشه که مجبورت کنه خونه رو تمیز کنی
دلم پر زد واسه خونه تکونی

آهنگهایی که دوست نداری را رد می کنم
به آهنگهایی که خندیده ای می خندم
حرفهایی که بین آهنگها زده ایم مدام تکرار می شوند
انگار که حالا جزئی از آهنگ شده باشند
نگاه هایمان
و همه ی فضا مدام تکرار می شوند
ناخودآگاه تصویر جاده در ذهنم نقش می بندد
و دود همه ی فضای اطرافم را پر می کند
بوی قلیون می شنوم
نمی دانم چرا دیگر هیچ قلیونی مرا نمی گیرد
دلم تنگ شده
برای لحظه هایی که در فضا معلق می شدم
و تک تک ذرات وجودم یک چیز را می خواستند
ساعت هاست که روی صندلی نشسته ام و تکان تکان می خورم
و به روبه رو خیره شده ام
منتظرم
هنوز هم منتظرم
دارد شب می شود
و لحظه های انتظار به پایان می رسند
بی تو
بی آنکه دیده باشمت
امروز هم نیامدی
و من دیگر حتی غصه هم نمی خورم
لبخند می زنم
با همه ی وجودم لبخند می زنم
انگار که از نبودنت هم لذت می برم
گاهی وقتها دلم خیلی خیلی خیلی خیلی برات تنگ میشه
می خونم و اشک می ریزم
نمی دونم از چی
از جایی که توش زندگی می کنم
یا شاید از ترس
از تصور هر کدوم از اتفاقهایی که برایشان افتاده
از چیزهایی که همیشه فقط در فیلم ها دیده ام
روزی که فهمیدم بازداشت شدند
وبلاگ فرناز را که خواندم
غصه خوردم و غصه خورد و غصه خوردم
برای خودش
مادرش
خانواده اش
و فکر کردم
اگر من جای او بودم دق می کردم
و خوب آنقدر هم ترسو هستم که با همه ی علاقه ام به این فعالیت ها
هیچ وقت، سراغ هیچ کدام این کار ها نرفتم و فقط خواندم و شنیدم و از دور نظاره کردم
من ترسو هستم
حس می کنم
اگر چیزی عوض شود
همه ی مان باید مدیون زحمت هایشان باشیم
مدیون لحظه های پر اضطرابی که گذراندند
مدیون خانواده هایشان
دلم گرفته
باید کمکشان کرد
هر کس هر طوری که می تواند
تا زحمت هایشان به نتیجه برسد
شاید خستگی از تنشان در رود
خدا کند زیاد اذیتشان نکنند
جمله های پایان نوشته ها مرا به هق هق می اندازد
" جز برابري و عدالت و رفع تبعيض چه خواسته اند مگر؟ "
احساس ضعف می کنم
و نگرانی
نوشته ی فرناز سیفی از بازداشت 1
نوشته ی فرناز سیفی از بازداشت 2
"ماللهند"(1) يا سفر به "آنجا که عرب ني انداخت" !! / منصوره شجاعي
بر اساس چه قانوني از سفر منع شدم؟ / مريم حسين خواه
حقي که از ما سلب شد / ناهيد كشاورز
همه چیز مثل برق و باد گذشت
هم این 5 هفته
هم آن 4 ماهی که در رویا بودم
* * *
دلم نمی خواهد به این 5 هفته فکر کنم
دلم نمی خواهد این دو سه روز آخر غصه بخورم
می خواهم بخندم
از اعماق وجودم
* * *
حالا خودم با دستهای خودم روزهایی که در رویا بودم را خراب کردم
این روزها تنها کاری که می کنم ساعتهای تنهاییم را زار می زنم
درست مثل همان سالهای قدیم
درست مثل بچه هایی که آب نباتشان را گم می کنند
با این تفاوت که من همه ی دریچه های امیدم را از دست داده ام
دیگر هر گز آب نباتم را پیدا نخواهم کرد
الهی من بمیرم
نبینم کسی اذیتت می کنه
باور می کنی طاقت ندارم ؟
طاقت یه لحظه ناراحتی ات رو ؟
حاضرم هر چی بلاست بخوره تو سر من
تو یه خم به ابروهات نیاد
تویی که این همه سختی رو تحمل می کنی
دیگه اینجا غصه نخوری
نمی دونم چه جوری دلش میاد اینجوری دلتو بشکونه
می خواستم اینجا که میای جز خنده هیچی رو لبت نیاد
همش بخندی
همش بلند بلند بخندی برام
ببینم که می تونی شاد باشی
ببینم که صورتت شادابه
ببینم که تو اون چشای قشنگت دیگه غم نیست
الهی قربونت برم
نرو تنهایی تو این سرما
بذار باهات بیام
بذار بیام نصف غمهاتو بذاری رو شونه ی من
الهی قربونت برم
نرو تنها
من که دق می کنم از نگرانی ات
پ.ن: چقدر احساس نا توانی می کنم تو زندگیم
چرا نمی دونم چیکار باید بکنم ؟
چرا بلد نیستم خوشحالت کنم ؟
اینجور موقع ها
اونقدر بد جور هق هق می کنم که عق می زنم
انگار که بخوام همه ی زندگیم رو بالا بیارم
اس ام اس می زنم : "آن نمیشی ؟"ا
جوابی نمیاد
پیش خودم فکر میکنم
چقدر تنهام
حتی وقتایی که دارم از غصه می میرم هم باید ناز کسی رو بکشم

نوشتم
و پاک کردم
حرفهایی رو که نمی تونم مستقیم بهت بگم
و حتی اجازه ندارم اینجا بنویسمشون
شاید چون ترجیح می دی اصلا گفته نشن
بهت احترام می ذارم
و تا وقتی که نخوای بشنوی
سکوت می کنم
* * *
دلم گرفته
نمی دونم از چی
دلم گرفته اما لبخند رو لبامه
به چهره ی خودم که نگاه می کنم
حس می کنم چقدر خسته است
چشمهایی که پره حرفن
و لبهایی که مدام لج می کنن و باز نمی شن
نمیذارن حرف بزنم
نمیذارن بگم که چقدر بیتابم
نمی ذارن بگم که چقدر خوبی
و خوبی هات تا بی نهایت ادامه داره
اونقدر که من نمی تونم بشمرمشون
به چهره ی خودم که نگاه می کنم
افتخار می کنم به خودم
به اینکه حس می کنم یه روزی می تونم اونی بشم که می خوام
یه روزی
به جای اینکه من حسرت بخورم
تو حسرت می خوری
حسرت روزایی که نخواستی مهربونیم قلبت رو لمس کنه
یه روزی می رسه
که کم پیدا می شن آدمایی که بی دریغ مهربونی ببخشن
روزی که کم پیدا می شن آدمایی که آغوششون رو با همه ی وجود بهت هدیه بدن
دستاتو گرم کنن به قیمت اینکه دستای خودشون سرد بشه
یه روزی می رسه
که تازه می فهمی
چقدر دیر شده
* * *
چشمام پره حرفن
و هیچ کی نیست تو آغوشش زار بزنم
کاشکی قبل از اینکه دیر بشه
منو بفهمیو
تو چشام خیره بشیو
اونقدر با محبت نگام کنی
که محبتت رو قلبم بشینه
suddenly alone
درست مثل آن زن گدایی هستی که آرام گوشه ی خیابان خوابیده است و صدای آرام ناله هایش را می توان شنید
و من هر بار که از کنارش رد می شوم به فکر فرو می روم که باید از او بترسم یا اینکه کمکش کنم
هر بار به خودم می گویم : نباید بگذارم بی اعتمادی هایی که جامعه ام به من آموخته محبت ها را از بین ببرد
جلو می آیم
دستم را روی صورتت می کشم و نوازشت می کنم
کمکت می کنم برخیزی
شاید چیزی می خرم تا بخوری
در آغوشت می گیرم تا گرم شوی
بعد بلند می شوم و خوشحال از کاری که کرده ام به راه خود ادامه می دهم
غرق لذت می شوم
هر بار همین اتفاق ها می افتد
و تو هربار جواب محبت هایم را به بدترین شکل می دهی
هر بار دستم که به جیبم می رود تازه می فهمم عجب بی چشم و رویی هستی
یا شاید هرگز کسی به تو نیاموخته که مهربانی کنی
و من باز هم فردا شب که از کنارت می گذرم
در آغوشت خواهم گرفت
و گرمت خواهم کرد
...می دانم که باز هم با تو خواهم بود
It isnt fair, I wanna live, I want to be the happiest girl again

وقتهایی که غصه دارم
موقع برگشتن به خونه
یه شکلات می خرم
برای اینکه شب
اگر خیلی دلم گرفت
چیزی داشته باشم که با آن خودم را خوشحال کنم
مثل وقتهایی که بچه ها گریه می کنند و بهشان شکلات می دهی و
گریه کردن از یادشان می رود
حالا من هم
مثل بچه های دوساله با خودم رفتار میکنم
دلم را به شکلاتی خوش می کنم
که می توانم شب
با لذت تمام
همراه با قهوه بخورم
و به آهنگهای مورد علاقه ام گوش دهم
هرچند مامان باز هم خِرَم را بگیرد که قهوه آب بدن را کم می کند
و من سر تکان دهم که می دانم
و دوباره تکرار کند که شب قهوه می خوری خوابت نمی برد برای همین صبح ها دیر بلند می شوی
و من سرم را تکان دهم که باشد، چه اهمیتی دارد که صبح کی از خواب بیدار شوم
چه می توانم بگویم وقتی هرگز طعم قهوه ی تلخ را همراه با شکلات نچشیده
و نمی داند چه لذتی دارد آن تلخی و شیرینی در کنار هم
خوب شد شکلاتم را ندید
وگرنه بحث چاق شدن ها و ورزش نکردن هایم هم به اینها اضافه می شد و آخر شبی
حتما یا من دوباره به فن فن می افتادم یا او از دستم شاکی می شد
تو می فهمی چه می گویم ؟
می دانی خوشحالی هایم چقدر ساده اند ؟
و من چقدر خوشحالم که اینقدر راحت می توانم خوشحال شوم
با یک لبخند
با یک شکلات
حتی گاهی با یک نگاه
فقط تنها بدی اش این است
که به همان اندازه که راحت خوشحال می شوم، راحت غصه می خورم
از چیزهای کوچکی که حتی فکرش را هم نمی توانی بکنی
آنقدر عمیق بر دلم می نشینند که خودم هم خسته می شوم
همینهاست که تو می گویی من حساسم، یا تو که می گویی زودرنجم
و خودم همیشه به خودم گفته ام که چقدر لوس هستم
می دانی این ناراحت شدن هایم گاهی خودم را هم خسته می کند
برای اینکه همیشه فکر می کنم مگر می شود کسی در دنیا باشد که تک تک لحظه های مرا
بفهمد و بداند که در هر لحظه چگونه باید رفتار کند تا من غصه نخورم
هنوز هم نمی دانم دلم چه می خواهد
همیشه اول دوستی هایم
همه چیز در بهترین حالتش قرار دارد
مدام سعی می کنم به چیزهای بد فکر نکنم
مدام سعی می کنم فکر کنم همه چیز خوب است
سعی می کنم خودم را تغییر دهم و با شرایط موجود کنار بیایم
سعی می کنم خواسته هایم را نبینم
اما گاهی نمی شود
یکهو همه ی شان با هم فشار می آورند و مغزم را تعطیل می کنند
همه ی شان تبدیل می شوند به بی نهایت سوالی که مدام در ذهنم تکرار می شوند
چند وقت است که احساس می کنم یک جوری هستم
شاید از همان شب کذایی که حالم بد بود
شاید کسی که از بیرون نگاهم می کند حس کند غمگینم، یا دلم گرفته
اما از درون خوشحالم
هنوز هم همه ی زیبایی ها را می بینم
اما خیلی چیزها برایم بی اهمیت شده است
ساعت ها به فکر فرو می روم و خودم هم نمی دانم به چه فکر می کنم
دیروز دلم می خواست همینطور ساعت ها دور حیاط دانشگاه راه می رفتم
سرم را می انداختم پایین
و بی توجه به آدمهای اطرافم راه می رفتم
و در خودم غوطه می خوردم
دیروز چشمانم پر از اشک بود
و تو هر بار که مرا دیدی فهمیدی
و من هر بار در دلم خندیدم که چه خوب است هنوز آدمهایی در کنارم هستند که خیلی چیزها را می فهمند
چقدر دیروز دلم یک آغوش می خواست
دلم می خواست بودی، می رفتیم بیرون
دستت را می گرفتم
و آرام می شدم
گاهی از این همه احساسات خودم هم خسته می شوم
دلم نمی خواهد بنویسمشان
دلم نمی خواهد بخوانیشان
دلم نمی خواهد از من خسته شوی
اما دلم آرام نمی گیرد اگر ننویسم
...دلم آرام نمی گیرد اگر نگویم که چقدر دیروز غصه خوردم وقتی با آن همه هیجان زنگ زدم و
...دلم آرام نمی گیرد اگر نگویم
اما
دلم نمی خواهد بگویمشان
دلم نمی خواهد بخوانیشان
امروز برای اولین بار از همه چیز ترسیدم
از خودم
از زندگیم
چند وقت است که ماتم
و مبهوت
چند وقت است که هنگ می کنم
ساکت می نشینم
و دیگر هیچ چیز برایم اهمیت ندارد
حالا فقط روزهایم را می گذرانم به امید جمعه
وقتی به جمعه فکر می کنم و اینکه شاید بعد از آن دوباره همه ی شادی هایم را بازیابم
کرمِ مغزم وول می خورد که : نکند جمعه هم خوش نگذرد ؟
بعد اس ام اس مرجان یادم می افتد که با هیجان نوشته بود : اگر تو هم نمی گفتی می آمدم
یا آزاده که آن شب چقدر خوشحال بود و خوشحالی هایم را چند برابر می کرد
یا حمید که مدام دارد سعی می کند به من انرژی بدهد
یاد نیوشا می افتم و خنده ام می گیرد که از اول که اسمش را نوشته بودم می دانستم که به جای یک نفر باید حداقل دونفر حسابش کنم و حداکثرش را نمی دانستم
یاد تو می افتم و اینکه اگر واقعا تو هم به جای یک نفر دو نفر می بودی چه احساسی پیدا می کردم ؟
یاد تو می افتم و آن همه بی روحی ات، چطور می توانی روزهای قشنگ زندگی ات را از خودت بگیری؟
یاد تو می افتم و آن همه سرمایت، اصلا می دانی آمدنت چقدر برایم مهم است ؟
...یاد تو می افتم و
یک مهمانی
چقدر می تواند روزهای آدم را روشن کند ؟
از چند هفته قبلش
تا چند هفته بعدش ؟
به جز دوستان نزدیکم
چه کسی احساسات مرا می فهمد ؟
بعد از آن همه جر و بحث
تصمیم گرفتم همه چیز را فراموش کنم
حالا امروز
حرفش نمی دانم تا چه اندازه مرا سوزاند
وقتی گفت که این آخرین مهمانی ای است که قبل از رفتنم می توانم بگیرم
نمی دانستم برای این یک مهمانی که شاید آخرین باشد خوشحالی کنم
یا برای از بین رفتن همه ی برنامه های این چند سال آخر اشک بریزم
چرا همیشه آخرش باید یک جوری دلم را بشکند ؟
پ.ن: شیرین عزیزم، این هم آپدیت، همین ها را می خواستی بخوانی ؟