I'm 21 years old
شیرین نوشته بود : فکر می کنم هنوز 23 ساله ام
من خواندم
و بعد پیش خودم فکر کردم : مگر چند سالش است ؟!ا
بعد شروع کردم به جمع و تفریق کردن
تازه اینجا بود که فهمیدم من 21 ساله ام
بعد موجی از حیرت همه ی وجودم را گرفت
هر چه پیش خودم فکر کردم دیدم 19 سالگی و 20 سالگی ام را به یاد نمی آورم
آخرین سنی که از خودم یادم بود 18 سالگی بود
یعنی من همه ی این سالهای دانشگاه با حس 18 سالگی ام زندگی کردم
حالا ناراحت بودم
نه از اینکه سنم زیاد شده
از اینکه سالهای 19 سالگی و 20 سالگی و 21 سالگی ام را از دست داده بودم
از اینکه تجربه ی شان نکرده بودم
مثل آدمی که 3-4 سال در کما باشد
و بعد که بیدار می شود یکهو می فهمد که بزرگ شده
من هرگز 19 ساله نشدم
و این برایم سنگین بود
حالا هم هضم کردن اینکه من 21 سال و هفت ماه دارم برایم سخت است
اما تصمیم گرفتم آنقدر هر روز با خودم تکرار کنم سنم را تا باورم شود
می خواهم باور کنم زندگی جدیدم را
می خواهم بیدار شوم
باید یاد بگیرم نقش یک دختر 21 ساله را بازی کنم
باید یاد بگیرم این چند ماه آخر، نقشم را درست بازی کنم و 21 سالگی ام را از دست ندهم
حالا در کنارش
باید یاد بگیرم که سن شیرین را هم بدانم
باید باور کنم که او هم دیگر 23 ساله نیست
باید باور کنم که از روزهایی که اینجا بوده، زمان طولانی ای گذشته
که حالا دیگر 4 سال است که شیرین اینجا نیست
از این بازی زمان و ساعت ها و روزها و سالها و شمارششان خسته ام
از اینکه دوری عزیزترین هایم را مدام بشمرم خسته ام
سال دیگر ،اگر بروم
می نشینم سالهای دوری خودم را می شمرم
دوری خودم از عزیزترین هایم
آخرش
همه ی سالهای زندگی ام را
مثل همین سه-چهار سالی که از دست دادم
از دست می دهم
از این عددهای بی رحم حالم به هم می خورد
عددهایی که هی بزرگ و بزرگ تر می شوند و هر چه می گذرد
معنایشان عمیق تر
دلم نمی خواهد زمان بگذرد
نمی توانم شادی بیشتر از 30 ساله را تصور کنم
تازه آن را هم کلی سعی کردم تا سنش را به خودش بچسبانم به زور
مثل همین حالا که دارم سعی می کنم سنم را به خودم بچسبانم
نمی توانم بردیا را ببینم وقتی که اینقدر همه چی بلد است و همه ی کارهایش را خودش انجام می دهد
نمی توانم باورش کنم که این همه بزرگ است
وقتی که مثل آدم بزرگها، روی لوازم اسکیت اش را می خواند
" elbow pad / right "
بعد می گوید: این مال دست راستمه
و من تازه می فهمم که چطور می داند اینها را که همه مثل همند و هم شکل را به کجایش باید ببندد
احساس خنگی می کنم و ناتوانی در مقابلش
بردیا هنوز برای من سه ساله است
و من خسته ام از این بازی زمان
از این روزها که می دوند و من بهشان نمی رسم
نمی خواهم پیر شوم بدون اینکه جوان بوده باشم
می خوام جوان باشم
می خواهم بفهمم که نوجوانی ام تمام شده
می خواهم لمس کنمش
می خواهم تک تک روزها و ساعت ها و لحظه های جوانی ام را حس کنم
من 21 ساله اام
و می خواهم تا آّبان 21 سالگی ام را زندگی کنم







