Main

یکشنبه،16 ژوئن 2008

I'm 21 years old

شیرین نوشته بود : فکر می کنم هنوز 23 ساله ام
من خواندم
و بعد پیش خودم فکر کردم : مگر چند سالش است ؟!ا
بعد شروع کردم به جمع و تفریق کردن
تازه اینجا بود که فهمیدم من 21 ساله ام
بعد موجی از حیرت همه ی وجودم را گرفت
هر چه پیش خودم فکر کردم دیدم 19 سالگی و 20 سالگی ام را به یاد نمی آورم
آخرین سنی که از خودم یادم بود 18 سالگی بود
یعنی من همه ی این سالهای دانشگاه با حس 18 سالگی ام زندگی کردم
حالا ناراحت بودم
نه از اینکه سنم زیاد شده
از اینکه سالهای 19 سالگی و 20 سالگی و 21 سالگی ام را از دست داده بودم
از اینکه تجربه ی شان نکرده بودم
مثل آدمی که 3-4 سال در کما باشد
و بعد که بیدار می شود یکهو می فهمد که بزرگ شده
من هرگز 19 ساله نشدم
و این برایم سنگین بود
حالا هم هضم کردن اینکه من 21 سال و هفت ماه دارم برایم سخت است
اما تصمیم گرفتم آنقدر هر روز با خودم تکرار کنم سنم را تا باورم شود
می خواهم باور کنم زندگی جدیدم را
می خواهم بیدار شوم
باید یاد بگیرم نقش یک دختر 21 ساله را بازی کنم
باید یاد بگیرم این چند ماه آخر، نقشم را درست بازی کنم و 21 سالگی ام را از دست ندهم
حالا در کنارش
باید یاد بگیرم که سن شیرین را هم بدانم
باید باور کنم که او هم دیگر 23 ساله نیست
باید باور کنم که از روزهایی که اینجا بوده، زمان طولانی ای گذشته
که حالا دیگر 4 سال است که شیرین اینجا نیست
از این بازی زمان و ساعت ها و روزها و سالها و شمارششان خسته ام
از اینکه دوری عزیزترین هایم را مدام بشمرم خسته ام
سال دیگر ،اگر بروم
می نشینم سالهای دوری خودم را می شمرم
دوری خودم از عزیزترین هایم
آخرش
همه ی سالهای زندگی ام را
مثل همین سه-چهار سالی که از دست دادم
از دست می دهم
از این عددهای بی رحم حالم به هم می خورد
عددهایی که هی بزرگ و بزرگ تر می شوند و هر چه می گذرد
معنایشان عمیق تر
دلم نمی خواهد زمان بگذرد
نمی توانم شادی بیشتر از 30 ساله را تصور کنم
تازه آن را هم کلی سعی کردم تا سنش را به خودش بچسبانم به زور
مثل همین حالا که دارم سعی می کنم سنم را به خودم بچسبانم
نمی توانم بردیا را ببینم وقتی که اینقدر همه چی بلد است و همه ی کارهایش را خودش انجام می دهد
نمی توانم باورش کنم که این همه بزرگ است
وقتی که مثل آدم بزرگها، روی لوازم اسکیت اش را می خواند
" elbow pad / right "
بعد می گوید: این مال دست راستمه
و من تازه می فهمم که چطور می داند اینها را که همه مثل همند و هم شکل را به کجایش باید ببندد
احساس خنگی می کنم و ناتوانی در مقابلش
بردیا هنوز برای من سه ساله است
و من خسته ام از این بازی زمان
از این روزها که می دوند و من بهشان نمی رسم
نمی خواهم پیر شوم بدون اینکه جوان بوده باشم
می خوام جوان باشم
می خواهم بفهمم که نوجوانی ام تمام شده
می خواهم لمس کنمش
می خواهم تک تک روزها و ساعت ها و لحظه های جوانی ام را حس کنم
من 21 ساله اام
و می خواهم تا آّبان 21 سالگی ام را زندگی کنم

یکشنبه،26 نوامبر 2007

عکساشو جواد کردم :)))))))

دلم برات تنگ شده کوچکم :*
خیلی

پنجشنبه،21 سپتامبر 2007

میرم مدرسه تو جیبام پر از فندق و پسته

نگاه کن
چطور باور کنم که اینقدر بزرگ شدی؟
عکسهات رو که نگاه می کنم اشک تو چشام جمع میشه
یاد صدای بچگی هات که می افتم و اون فیلمی که اون روز دیدیم
دلم پر میکشه واست
همه ی لحظه هات قشنگه
همه ی کوچیک بودنت و ساده بودنت
همه ی بزرگ بودنت و وقتایی که مثه آدم بزرگا می تونم سر به سرت بذارم
چه جوری باور کنم دو روز دیگه میری مدرسه ؟
مثه مادر بزرگ ها شدم
تازه دارم می فهمم که روزای مهم زندگی بچه ها چرا اینقدر واسه پدر مادراشون مهمه
خیلی دوستت دارم کوچولوی من
خیلی

جمعه،15 سپتامبر 2007

... ما بازی کردیم

پنجشنبه،14 سپتامبر 2007

تنبل نرو تو سایه

شب به بردیا گفتم : پاشو برو مسواک کن بریم بخوابیم
گغت: نه بابا ولش کن من شب مسواک نمی کنم صبح پا میشم دو بار مسواک می کنم

من تا یه ربع داشتم می خندیدم که چه جوری اینجوری فکر کرده :)))))))))))))ا

سه‌شنبه،12 سپتامبر 2007

بردیای لوس ِ خاله

میگم ما که این همه لوسش می کنیم
حالا اینم روش :*:*
من دلم زود زود واسه این پسرک تنگ میشه

چهارشنبه،23 اوت 2007

یک لحظه

پنجشنبه، 3 اوت 2007

بدون عنوان

دوشنبه،22 مه 2007

my lovely son

وقت هایی که پیش بردیا هستم
اونقدر بزرگونه رفتار می کنه که یادم میره همش 5-6 سالشه
اونقدر راحت باهاش راجع به همه چیز حرف می زنم و باهاش راحت برخورد می کنم
که اصلا نمی فهمم چقدر کوچیکه
بعد هر بار که از پای تلفن صداش رو می شنوم
وقتی صدای بچه گونه اش رو می شنوم
باورم نمیشه که بردیاست
هر بار حس می کنم چرا اینقدر بچه شده و بچه گونه حرف می زنه
انگار تازه یادم می افته که همش 5-6 سالشه
وقتایی که باهاشم
عین یه دوست می مونه برام
عاشق وقت هایی هستم که همه چیز رو با جزئیاتش ده بار می پرسه
عاشق وقتهایی هستم که رانندگی می کنم و بهم آدرس می ده
اونقدر خوب آدرس می ده که باورم نمیشه
فکر کنم این حس رو از مامانش به ارث برده
شادی هم توی مغزش نقشه ی همه ی دنیا رو داره
عاشق وقت هایی هستم که شب توی اتاقش می خوابم
شبها که می خوابم و اس ام اس بازی می کنم
میگه : تو بخواب من هر وقت برات اس ام اس اومد خبرت می کنم
و من می خندم و تو دلم قربونش میرم
عاشق دنیای کوچیکشم که جز مهدکودک تصور دیگه ای از مدرسه و دانشگاه نداره
وقتی بهش می گم تو دانشگاه بستنی خوردم میگه : مربیتون بهت بستنی داد ؟
و من می خندم و قربونش می رم
وقتی درس ِ دانشگاه می خونم میگه ترم چندی ؟ و بعد ترم 6 من رو با ترم 2 کلاس زبان خودش
مقایسه می کنه و میگه تو خیلی از من جلوتری
و من باز می خندم و قربونش میرم
بردیای کوچیک من حالا داره بزرگ و بزرگتر میشه
سال دیگه میره مدرسه
و من از شوق اشک می ریزم
عکس بالا وقتیه که داشت برای امتحانش دیکته تمرین می کرد
برای اینکه بنویسه از پایین ِ صفحه شروع می کنه و خط به خط میاد بالا
این مدلی اش رو دیگه ندیده بودم :)))))ا