<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
   <channel>
      <title>Shibba</title>
      <link>http://www.shibba.com/weblog/</link>
      <description></description>
      <language>fa</language>
      <copyright>Copyright 2008</copyright>
      <lastBuildDate>, 15  2008 23:45:06 +0330</lastBuildDate>
      <generator>http://www.sixapart.com/movabletype/?v=3.2</generator>
      <docs>http://blogs.law.harvard.edu/tech/rss</docs> 

            <item>
         <title></title>
         <description><![CDATA[<p>مامان صداش غم داشت<br />
و من نتونستم غمش رو تحمل کنم<br />
شاید تا همین یکی دو روز پیش هم هنوز امیدوار بود<br />
اما امشب<br />
یه جوری سرد و بی روح بود که دلم لرزید<br />
می دونم براش مهمه<br />
می دونم بعد از کلی وقت برنامه ریخته عزیزترینش رو ببینه <br />
خدایا <br />
فقط کمکش کن که دلش شاد باشه <br />
کمکش کن شاد باشه</p>

<p>شادی که اصرار کرد برم باهاشون مسافرت<br />
اولش مثل همیشه هیچ ذوق و شوقی نداشتم<br />
کم کم به خودم گفتم، این بار شاید آخرین تابستونی باشه که <br />
بتونم با شادی اینا برم مسافرت <br />
به خودم گفتم پروژه هام هم که تا اون موقع تموم شه و موقعیت خوبیه<br />
به خودم گفتم می رم خوش گذرونی فقط<br />
دلم نمیخواد یه شب مونده به مسافرت<br />
اینجوری افسرده و دمغ نشسته باشم اینجا و همه ی کشتی هام غرق شده باشن<br />
دلم نمی خواست یه روز مونده به رفتنم، اینجوری حالم گرفته باشه و همه ی پروژه هام مونده باشه<br />
دارم زور می زنم <br />
مثل همیشه <br />
شب ِ آخر<br />
دارم زور می زنم که تموم شه <br />
و صدای ابراهیم پور تو سرم کوبیده میشه که <br />
به هر کسی به اندازه ی کاری که کرده نمره می دم<br />
صداش که می گفت از کجا بفهمم کی خودش اینا رو نوشته و کی نه ؟<br />
راستش رو بگم<br />
دارم به این فکر می کنم که اون آخرش  همه چی رو میپیچونه و یه چرتی سر هم می کنه و تخویل میده <br />
و من که همیشه فکر می کنم یا باید چیزی که می دم کامل باشه و بهترین باشه یا نباید تحویل بدم، آخرش نمره ام<br />
از اون کمتر میشه <br />
راستش رو بگم<br />
از اینکه نمره ام از اون کمتر بشه ناراحت نیستم<br />
از اینکه نمره ای که حقمه رو نگیرم ناراحتم<br />
از اینکه نمی تونم کامل باشم تو این درس ناراحتم<br />
از اینکه انتظار داشتم بهترین و لذت بخش ترین پروژه رو بنویسم واسه این درس <br />
و حالا نمی تونم <br />
نمی تونم <br />
و حالا حتی نمی تونم از مسافرت رفتنم لذت ببرم<br />
نمیخوام پروژه ام رو بکشونم به اونجا<br />
می خوام اونجا فکرم آزاد باشه <br />
حتی به قیمت اینکه نمره ی پروژه رو نگیرم </p>

<p>خسته ام<br />
فکر میکنم توانایی خوش گذرونی و لذت بردن رو ندارم دیگه <br />
فکر میکنم خدا این توانایی رو ازم گرفته و دیگه نمی تونم از چیزی راضی باشم </p>

<p>خدایا<br />
بهم یاد بده که دوباره خوشحال باشم و لذت ببرم <br />
از تک تک چیزای دور و برم </p>

<p>خدایا<br />
کمکش کن خوشحال باشه <br />
کمک کن مامانم از ته ته دلش خوشحال باشه <br />
من هیچ وقت طاقت دیدن ناراحتیش رو ندارم</p>

<p>خدایا<br />
کمک کن شیرینم لبخند بزنه </p>]]></description>
         <link>http://www.shibba.com/weblog/2008/07/post_195.html</link>
         <guid>http://www.shibba.com/weblog/2008/07/post_195.html</guid>
         <category>روزنوشت</category>
         <pubDate>, 15  2008 23:45:06 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>هه :) وبلاگ من 6 ساله شد</title>
         <description><![CDATA[<p>در کنار 6 ساله شدن وبلاگم خیلی چیزای دیگه هم 6 ساله میشن </p>

<p>همه ی خاطراتم رو تو این سالها دووست دارم <br />
و خوشحالم <br />
</p>]]></description>
         <link>http://www.shibba.com/weblog/2008/07/_6.html</link>
         <guid>http://www.shibba.com/weblog/2008/07/_6.html</guid>
         <category>روزنوشت</category>
         <pubDate>, 09  2008 12:12:08 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title></title>
         <description><![CDATA[<p>بعضی لذت ها هست که آدم از یاد می برتشان<br />
مخصوصا اینجا<br />
بعضی لذت ها، مثل لذت دامن پوشیدن<br />
مثل لذت کفش پاشنه بلند پوشیدن و درد گرفتن پاها <br />
بعضی لذت ها <br />
مثل لذت زن بودن </p>

<p>حالا من <br />
دور از چشم همه <br />
دامن پوشیده ام و کفش های مامانم را به پا کرده ام <br />
دور خانه راه می روم و لذت می برم <br />
از درد پاهایم <br />
و از این فکر که روزی می رسد که عادت کنم به این کفش ها ؟<br />
به این فکر می کنم که چه لذتی است <br />
مثل دختر بچه ها شده ام که دوست دارند لباس های بزرگونه تنشان کنند<br />
مثل دختر بچه ها دور خانه راه می روم و لذت می برم <br />
غش می کنم از دیدن این کفش ها و به پا کردنشان</p>

<p>منتظرم<br />
بی صبرانه منتظرم که از این مملکت بروم و هر روز دامن بپوشم با کفش های تق تقی<br />
</p>]]></description>
         <link>http://www.shibba.com/weblog/2008/06/post_194.html</link>
         <guid>http://www.shibba.com/weblog/2008/06/post_194.html</guid>
         <category>روزنوشت</category>
         <pubDate>, 27  2008 14:23:07 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>یک تا شش</title>
         <description><![CDATA[<p>یک- دیشب خواب بهاره دیدم، شفاف بود و واضح ، و من بغلش کردم، با همه ی وجودم </p>

<p>دو- امروز دیدم 8 ماه از روزی که تو وبلاگم نوشته بودم تخته وایت بورد می خواهم می گذرد! من بعد از 8 ماه به جای اینکه به تخته وایت بوردم برسم، به یک مقوای وایت بوردی رسیدم :) به هر حال بهتر از هیچی است ،نه ؟ تازه یک ماژیک بنفش وایت بورد هم هدیه گرفتم :)))))ا</p>

<p>سه- من گوشهایم را سوراخ کردم ، 4شنبه بالاخره طلسم را شکستم و تصمیمم را گرفتم و گوشهایم را سوراخ کردم و حالا دلم پر می زند برای اینکه دو هفته بگذرد و بتوانم گوشواره های قشنگ گوشم کنم ، این دو جمله قرار بود خودشان یک پست جداگانه باشند، اما نشد</p>

<p>چهار-امتحان ها تمام شد و دیدی که چقدر زود گذشت همه چیز ؟ حالا مانده پروژه ها و زبان خواندن، حتی اهرابیان هم دیگر تمام شد و من دیگر از هیچ درسی نخواهم ترسید :)ا</p>

<p>پنج- من سیب هدیه گرفته ام، سیب ِ سبز ِ ترش ِ خوش مزه ، سیب هایم را اگر بچه های خوبی بودید بعدا نشانتان می دهم :))ا</p>

<p>شش- من مانده ام و یک دنیا کار و یک خانه ی کثیف و یک عالمه زرد آلو و آلبالو و گوجه سبز و آلو که باید لواشک شوند</p>]]></description>
         <link>http://www.shibba.com/weblog/2008/06/post_193.html</link>
         <guid>http://www.shibba.com/weblog/2008/06/post_193.html</guid>
         <category>روزنوشت</category>
         <pubDate>, 27  2008 09:41:19 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>چشمانم را به هم فشار می دهم</title>
         <description><![CDATA[<p>روزی هزار بار دلم برایت تنگ می شود و <br />
پیش خودم یواشکی فکر می کنم اگر بودی چه خوب بود</p>

<p>روزی هزار بار<br />
یادت می افتم </p>

<p>روزی<br />
دقیقا <br />
هزار بار<br />
</p>]]></description>
         <link>http://www.shibba.com/weblog/2008/06/post_192.html</link>
         <guid>http://www.shibba.com/weblog/2008/06/post_192.html</guid>
         <category>تلخ نوشت</category>
         <pubDate>, 25  2008 22:44:45 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>دلم می خواست کافه نشینی های شبانه ی مان هنوز هم بود، حتی اگر تو همیشه سکوت می کردی و غمگین بودی</title>
         <description><![CDATA[<p>دیگر نمی خواهمت<br />
داشتم سعی می کردم رو راست باشم با تو<br />
نذاشتی<br />
حالا دیگر<br />
این دوستی که به نظرت همیشه صمیمانه بود و به نظر من هرگز را نمی خواهم</p>

<p>میگفتی: من برای تو هم می نویسم <br />
و من باور نمی کردم<br />
حالا این بار من برای تو می نویسم </p>

<p>تو باور نکن<br />
</p>]]></description>
         <link>http://www.shibba.com/weblog/2008/06/post_191.html</link>
         <guid>http://www.shibba.com/weblog/2008/06/post_191.html</guid>
         <category>روزنوشت</category>
         <pubDate>, 18  2008 23:13:28 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>I&apos;m 21 years old</title>
         <description><![CDATA[<p align="center">
<img border="0" src="http://www.shibba.com/pictures/mobile-21.JPG" ></p>

<p>شیرین نوشته بود : فکر می کنم هنوز 23 ساله ام<br />
من خواندم <br />
و بعد پیش خودم فکر کردم : مگر چند سالش است ؟!ا<br />
بعد شروع کردم به جمع و تفریق کردن <br />
تازه اینجا بود که فهمیدم من 21 ساله ام<br />
بعد موجی از حیرت همه ی وجودم را گرفت<br />
هر چه پیش خودم فکر کردم دیدم 19 سالگی و 20 سالگی ام را به یاد نمی آورم <br />
آخرین سنی که از خودم یادم بود 18 سالگی بود<br />
یعنی من همه ی این سالهای دانشگاه با حس 18 سالگی ام زندگی کردم <br />
حالا ناراحت بودم<br />
نه از اینکه سنم زیاد شده <br />
از اینکه سالهای 19 سالگی و 20 سالگی و 21 سالگی ام را از دست داده بودم<br />
از اینکه تجربه ی شان نکرده بودم<br />
مثل آدمی که 3-4 سال در کما باشد <br />
و بعد که بیدار می شود یکهو می فهمد که بزرگ شده <br />
من هرگز 19 ساله نشدم<br />
و این برایم سنگین بود<br />
حالا هم هضم کردن اینکه من 21 سال و هفت ماه دارم برایم سخت است<br />
اما تصمیم گرفتم آنقدر هر روز با خودم تکرار کنم سنم را تا باورم شود<br />
می خواهم باور کنم زندگی جدیدم را <br />
می خواهم بیدار شوم<br />
باید یاد بگیرم نقش یک دختر 21 ساله را بازی کنم<br />
باید یاد بگیرم این چند ماه آخر، نقشم را درست بازی کنم  و 21 سالگی ام را از دست ندهم<br />
حالا در کنارش<br />
باید یاد بگیرم که سن شیرین را هم بدانم <br />
باید باور کنم که او هم دیگر 23 ساله نیست <br />
باید باور کنم که از روزهایی که اینجا بوده، زمان طولانی ای گذشته <br />
که حالا دیگر 4 سال است که شیرین اینجا نیست<br />
از این بازی زمان و ساعت ها و روزها و سالها و شمارششان خسته ام<br />
از اینکه دوری عزیزترین هایم را مدام بشمرم خسته ام<br />
سال دیگر ،اگر بروم<br />
می نشینم سالهای دوری خودم را می شمرم<br />
دوری خودم از عزیزترین هایم<br />
آخرش<br />
همه ی سالهای زندگی ام را <br />
مثل همین سه-چهار سالی که از دست دادم<br />
از دست می دهم<br />
از این عددهای بی رحم حالم به هم می خورد<br />
عددهایی که هی بزرگ و بزرگ تر می شوند و هر چه می گذرد<br />
معنایشان عمیق تر <br />
دلم نمی خواهد زمان بگذرد<br />
نمی توانم شادی بیشتر از 30 ساله را تصور کنم <br />
تازه آن را هم کلی سعی کردم تا سنش را به خودش بچسبانم به زور<br />
مثل همین حالا که دارم سعی می کنم سنم را به خودم بچسبانم <br />
نمی توانم بردیا را ببینم وقتی که اینقدر همه چی بلد است و همه ی کارهایش را خودش انجام می دهد<br />
نمی توانم باورش کنم که این همه بزرگ است<br />
وقتی که مثل آدم بزرگها، روی لوازم اسکیت اش را می خواند <br />
" elbow pad / right "<br />
بعد می گوید: این مال دست راستمه <br />
و من تازه می فهمم که چطور می داند اینها را که همه مثل همند و هم شکل را به کجایش باید ببندد<br />
احساس خنگی می کنم و ناتوانی در مقابلش<br />
بردیا هنوز برای من سه ساله است<br />
و من خسته ام از این بازی زمان <br />
از این روزها که می دوند و من بهشان نمی رسم<br />
نمی خواهم پیر شوم بدون اینکه جوان بوده باشم<br />
می خوام جوان باشم <br />
می خواهم بفهمم که نوجوانی ام تمام شده <br />
می خواهم لمس کنمش<br />
می خواهم تک تک روزها و ساعت ها و لحظه های جوانی ام را حس کنم <br />
من 21 ساله اام<br />
و می خواهم تا آّبان 21 سالگی ام را زندگی کنم <br />
</p>]]></description>
         <link>http://www.shibba.com/weblog/2008/06/post_190.html</link>
         <guid>http://www.shibba.com/weblog/2008/06/post_190.html</guid>
         <category>روزنوشت</category>
         <pubDate>, 16  2008 11:31:18 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>من و خوردن و پیتزا</title>
         <description><![CDATA[<p>مامانم امروز یه حرف بامزه زد<br />
خیلی عصبانی یهو برگشت گفت : من نمی دونم تو چرا اصلا احساس ِ خوردن نداری !!!!!!:)ا<br />
فکرش رو بکن !!!!!ا<br />
من !!!!!ا<br />
اونم این روزا !!!!ا<br />
احساس ِ خوردن نداشته باشم :))))))))))))ا</p>

<p>روزایی مثه دیروز که موقع ناهار هوس کرده بودم همه ی چیزای منوی رستوران رو سفارش بدم <br />
روزایی مثه این چند روز که اینقدر می خورم حالم داره از خودم به هم میخوره <br />
مثه این روزای دم امتحان که کاری جز خوردن ندارم <br />
</p>]]></description>
         <link>http://www.shibba.com/weblog/2008/06/post_189.html</link>
         <guid>http://www.shibba.com/weblog/2008/06/post_189.html</guid>
         <category>روزنوشت</category>
         <pubDate>, 12  2008 12:06:52 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title></title>
         <description><![CDATA[<p>برای آزاده </p>

<p><br />
این روزها<br />
دلم می خواهد مدام خاطره بسازم<br />
با تو<br />
با تو <br />
و با تو <br />
دلم می خواهم خاطره بسازم <br />
خاطره هایی که بعدها<br />
وقتی نگاهشان می کنم <br />
غرق لذت شوم <br />
و لبخند بر لبانم باشد<br />
دلم تنگ شده برای همه ی خاطره هایمان<br />
برای همه ی با هم بودن هایمان<br />
امروز پر ِ اشکم و مدام غصه می خورم<br />
بیا خاطره بسازیم<br />
بیا این اندک روزهای با هم بودنمان را ماندگار کنیم<br />
دلم تنگ میشود برایت لعنتی<br />
دو  ماه ِ دیگر که دیگر نتوانم هر وقت که دلم  خواست ببینمت <br />
دلم برایت تنگ میشود <br />
همین  حالا هم <br />
دلم برایت تنگ است<br />
برای خنده هایت <br />
و اشک امانم نمی دهد<br />
می خواهم <br />
مثل بچه ها <br />
پاهایم را بکوبم زمین <br />
و بگویم که <br />
چقدر<br />
و چقدر<br />
و چقدر <br />
دلم میخواهد<br />
آنقدر با هم باشیم<br />
که بعدتر ها <br />
ندانم به کدام روز فکر کنم و کدام خاطره را مرور کنم</p>

<p>دوستت دارم برای همه ی بودن هایت </p>]]></description>
         <link>http://www.shibba.com/weblog/2008/06/post_188.html</link>
         <guid>http://www.shibba.com/weblog/2008/06/post_188.html</guid>
         <category>روزنوشت</category>
         <pubDate>, 11  2008 22:33:24 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title></title>
         <description><![CDATA[<p>You are Big for me </p>]]></description>
         <link>http://www.shibba.com/weblog/2008/06/post_187.html</link>
         <guid>http://www.shibba.com/weblog/2008/06/post_187.html</guid>
         <category>روزنوشت</category>
         <pubDate>, 04  2008 23:39:46 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>there are those who fight for the things they believe</title>
         <description><![CDATA[<p>دیشب<br />
گوش کردن ِ این آهنگ<br />
با صدای بلند <br />
و فریادهای من <br />
توی ترافیک 5شنبه شب<br />
یه لذتی داشت <br />
که مدت ها بود از یاد برده بودمش</p>

<p>مدام یاد مرجان بودم و <br />
آذرشهر و <br />
ورق بازی کردن هامون و<br />
 کریس دی برگ گوش کردن هامون <br />
یاد نوشین بودم و صبا<br />
یاد همه ی خاطره های زندگیم</p>

<p>دیشب<br />
غرق لذت بودم و <br />
لبخند رو لبام بود</p>

<p><br />
SONG:The Snows Of New York</p>

<p>  I can see you now by the light of the dawn<br />
  And the sun is rising slow,We have talked all night<br />
  and I can't talk anymore,But I must stay and you must go<br />
  You have always been such a good friend to me<br />
  Through the thunder and the rain<br />
  And when you're feeling lost in the snows of New York<br />
  Lift your heart and think of me<br />
  There are those who fail, there are those who fall<br />
  There are those who will never win<br />
  Then there are those who fight for the things they believe<br />
  And these are men like you and me<br />
  In my dream we walked, you and I to the shore<br />
  Leaving footprints by the sea<br />
  And when there was just one set of prints in the sand<br />
  That was when you carried me;You have always been such a good friend to me<br />
  Through the thunder and the rain<br />
  And when you're feeling lost in the snows of New York<br />
  Lift your heart and think of me<br />
  When you're feeling lost in the snows of New York<br />
  Lift your heart and think of me<br />
  Lift your heart and think of me</p>]]></description>
         <link>http://www.shibba.com/weblog/2008/05/there_are_those_who_fight_for_the_things_they_beli.html</link>
         <guid>http://www.shibba.com/weblog/2008/05/there_are_those_who_fight_for_the_things_they_beli.html</guid>
         <category>روزنوشت</category>
         <pubDate>, 09  2008 10:13:54 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>Im really happyyyyyyyyyyyyyyyyyyyy with my life</title>
         <description><![CDATA[<p>داروی ضد افسردگی این روزهام که از وبلاگ شینین برداشتم : </p>

<p>I'll no longer be sorrowful and grieved<br />
 i'll be happy and joyful being<br />
i'll no longer be full of anxiety<br />
 nor i let trouble harras me </p>

<p>من خوشحالم<br />
خوشحالم که اردیبهشت زودی تموم میشه و امتحانای میان ترم هم تموم میشه <br />
بعدش زودی پایان ترما  شروع می شه <br />
خل شدم نه ؟<br />
ولی به خدا ، فکرش رو بکن که پایان ترم هم که  تموم شه <br />
بعدش دیگه پروژه ها شروع میشه <br />
پروژه ها که تموم شه، بعدش من باید بشینم زبان بخونم </p>

<p>به به <br />
یوووووووووووهووووووووووووووو<br />
چقدر خووووووووووووووووووووووووبه همه چیز :) ا<br />
:)))))))))))))))))))))))ا</p>

<p>پ.ن: من خوب میشم </p>]]></description>
         <link>http://www.shibba.com/weblog/2008/04/im_really_happyyyyyyyyyyyyyyyyyyyy_with_my_life.html</link>
         <guid>http://www.shibba.com/weblog/2008/04/im_really_happyyyyyyyyyyyyyyyyyyyy_with_my_life.html</guid>
         <category>روزنوشت</category>
         <pubDate>, 25  2008 20:35:26 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>اطلاعیه</title>
         <description><![CDATA[<p>موبایلم فعلا تا اطلاع ثانوی خرابه <br />
اس ام اس و زنگ و هیچی بهم نمیرسه<br />
منم نمی تونم تماسی برقرار کنم</p>

<p>پ.ن: پس اگه کارم داشتین دوستان نزدیک زنگ بزنین خونه، دوستان دورتر هم ایمیل بزنین :* :*ا <br />
مرسی</p>

<p>شیبا</p>]]></description>
         <link>http://www.shibba.com/weblog/2008/04/post_186.html</link>
         <guid>http://www.shibba.com/weblog/2008/04/post_186.html</guid>
         <category>روزنوشت</category>
         <pubDate>, 19  2008 17:27:45 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>امسال هم</title>
         <description><![CDATA[<p>من بزرگ می شوم <br />
سال به سال که می گذرد<br />
یک سال به سنم اضافه می شود <br />
و هر یک سالی که به سن من اضافه می شود<br />
یک سال هم به نبودن های تو اضافه خواهد شد <br />
و این عدد هی بزرگ و بزرگ تر می شود و گاهی وقتها <br />
آدم را می ترساند<br />
بیست سال دوری آدم را می ترساند<br />
و من هر چه بزرگتر می شوم، اوج این ترس را بیشتر می فهمم<br />
بیشتر نگران می شوم <br />
بیشتر می لرزم <br />
بیشتر صبرش را ستایش می کنم <br />
و من هر چه بزرگتر می شوم<br />
روزهای کمتری در سال یادت می کنم <br />
کمتر و کمتر ار تو کمک می گیرم<br />
و این من را می ترساند</p>

<p>می خواهم از تو بنویسم <br />
از چشمهایت<br />
و همه ی مهربانی اشان<br />
می خواهم بنویسم که چه طور هر بار که نگاهشان می کنم <br />
اشک امانم نمی دهد</p>

<p>به این فکر می کنم <br />
از لحظه ای که به دنیا آمدم<br />
چه کرده ای با من، با همه ی وجودت<br />
که اینطور آغشته ات شدم ؟</p>

<p>به چشم هایت نگاه می کنم <br />
و دلم برایت تنگ می شود</p>

<p><br />
امسال هم برایت <br />
شمعی روشن می کنم <br />
به یاد همه ی سال های نبودنت <br />
و همه ی خاطره های نداشته ام از سالهای بودنت </p>]]></description>
         <link>http://www.shibba.com/weblog/2008/04/post_185.html</link>
         <guid>http://www.shibba.com/weblog/2008/04/post_185.html</guid>
         <category>روزنوشت</category>
         <pubDate>, 17  2008 21:26:12 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>این لحظه</title>
         <description><![CDATA[<p>این روز<br />
این ساعت<br />
این لحظه <br />
یکی از سخت ترین لحظه ها ی  زندگیمه <br />
یه سختی جدید<br />
یه حس جدید </p>

<p>من شکسته ام<br />
و انتظار اتفاقایی که می افته رو ندارم</p>

<p><br />
خنده ام میگیره از اشک هایی که می ریزم <br />
خنده ام میگیره که زندگی اینقدر مسخره است <br />
و اینقدر خوب دور می زنه آدمها رو <br />
خنده ام میگیره از این همه سادگی اش<br />
از این همه راحت به بازی گرفتن هاش<br />
خنده ام میگیره </p>

<p>از اینکه ورق ها اینقدر راحت برمیگردن <br />
</p>]]></description>
         <link>http://www.shibba.com/weblog/2008/04/post_184.html</link>
         <guid>http://www.shibba.com/weblog/2008/04/post_184.html</guid>
         <category>تلخ نوشت</category>
         <pubDate>, 17  2008 20:58:17 +0330</pubDate>
      </item>
      
   </channel>
</rss>
